بدون شرح!
يادش بخير حدودا 2 روز تا سفر بيشتر نمونده بود،هم ميترسيدم،هم استرس داشتم،هم خوشحال بودم هم... .اما بيشتر از يك چيز خوشحال بودم،اينكه قراره برم آدم شم،اينكه ميرم كلا عوض ميشم برميگردم...
از جلسه آموزشي حج برگشته بودم خونه ساعت حدود 1 بود،داشتم يكي از كتابايي كه تو جلسه داده بودند رو ورق ميزدم اسم كتاب اين بود"پله پله تا ملاقات خدا""راهنماي عمره دانشجويي،همشهري جوان" كتاب جالبي بود؛قسمت بندي خوبي داشت:مثلا قبل از سفر حواستان باشد كه ...؛در مدينه حواستان باشد كه...؛در مكه حواستان باشد كه و ....
تقريبا همشو خوندم تا رسيدم به برگ آخر كتاب با سر تيتر "حرف آخر"؛يك كادر باز شده بود كه بالاي كادر بزرگ نوشته بود:"حج معجزه نميكند" و زيرش اين متن رو نوشته بود:
"در فرودگاه مهرآباد،چمدان هاش را كه از ريل برداشت،فاميل هارا بغل كرد و به حاجي حاجي گفتنشان لبخند زد.يكهو ديد خودش است؛ديد به كس ديگر ي تبديل نشده.موهايش را تيغ زده،صورتش آفتاب سوخته شده ولي هنوز خودش است.در همان فرودگاه اولين وسوسه ها و دغدغه ها سراغش آمدند.گيريم ملايم تر و خفيف تر.مثل واكسن رقيق شده،ولي آمدند.
حج معجزه نميكند چون قرار نيست كسي يك شبه تغيير كند.
چون همه عمر بايد با اين روح كار كرد تا جور ديگري شود.
در فرودگاه فاميل پرسيدند:"چه خرب بود؟"هر چيزي خواست بگويد نتوانست،حس كرد حج مثل رازي تقسيم نشدني،مثل يك تجربه عجيب كه نميشود كسي را در آن شريك كرد،براي خودش مانده؛شبيه فيلم ها و افسانه هايي كه يكي ميرود مركز زمين يا سيارات ديگر ولي چيزي با خودش نياورده كه مردم حرفش را باور كنند.مثل لال هايي شده كه خيلي سعي ميكنند كلمه اي را حالي كنند اما نمي توانند.گريه اش گرفت:"خودتون بريد.بريد ببينيد چه خبره"."
متن تموم شده بود.خشكم زده بود.ديگه احساس خوشحالي براي تغيير نداشتم همش ترس بود و استرس،نميدونستم بايد چي كار كنم،بدنم يه جورايي سرد شده بود،فكر ميكردم يعني اگر منم برم و برگردم اينجوري ميشم؟بايد چي كار كنم كه اينطور نشم؟واقعا حالم بد شده بود.راستش الان كه رفتم و اومدم نميتونم بگم تغيير كردم يا نه،يعني خصوصيه!ولي ميتونم بگم كه تو اين سفر فهميدم خدا كسيو عوض نميكنه.كسيو دگرگون نميكنه.اين خود آدمه كه بايد بخواد عوض بشه و به اصطلاح آدم بشه،ولي اگر آدم از خدا بخئاد كه كمكش كنه شايد اين دگرگوني براي آدم آسونتر باشه!همين!
تا حالا خيلي شنيديم كه
پيامبر براي تبليغ اسلام چه زحمتي كشيد و چه رنج هايي رو متحمل شد اما وقتي با اعراب
آشنا شديم،وقتي به محل جنگ هاي پيامبر رفتيم و وقتي غار حرا رو ديديم شايد بيشترين
جمله اي كه گفته ميشد اين بود"پيامبر چي كشيده تا مردم اون زمانو آدم
كنه!" و جمله هايي از اين قبيل.
يادمه حدود ساعت 11 شب
رسيديم به كوه جبل النور و تازه ميخواستيم بريم بالا تا برسيم به غار حرا،با اينكه
شب بود و گرماي هوا خيلي كمتر از روز بود و تقريبا بيشتر راه پله،اما وقتي رسيديم
به غار به زخمت نفسمون بالا ميومد!حالا فكر كنيد پيامبر در اون زمان با اون سن و
سال! و اون هم در گرماي روز هفته اي تقريا 3 بار به اين غار ميومدند،و يا وقتي يك
سري از اعراب رو ميديديم كه از لحاظ فرهنگ واقعا عقب بودند(البته در خيلي موارد هم
فرهنگشون از ما خيلي بالاتر بود مثلا در فرهنگ رانندگي)مثلا در فرهنگ نظافت شخصي و
اجتماعي شايد يك مقدار پايين بودن!توي مسجدالنبي راحت ميخوابيدن(خروپف و...)و خيلي
موارد ديگه تازه احساس ميكرديم آدم كردن اين قوم از نوع جاهلش!اون هم در قرن ها
پيش چقدر براي پيامبر سخت بوده!به طوري كه ميشه بدون اغراق كار پيامبر رو معجزه
دونست.
اما افسوس،افسوس كه اون
اعراب با اون سطح ضعيف فرهنگ در اون زمان به راه اومدند و اسلام تا جايي كه ميشد
پيشرفت كرد اما امروزه تنها چيزي كه در كشور ما در حال پيشرفته پوسته ي نازكي از
اسلامه تا بشه اين همه گناه و فساد رو زيرش پنهان كرد،كاري به سياست ندارم اما
كاري كه با اسلام كردند فقط در جهت دين گريزي پيش رفت،كاري كه كردند كه انگار فقط
امروز دبن در روابط دختر و پسر خلاصه ميشه و راه هاي ديگه ي گناه كاملا باز!مثل
دروغ... در قبرستان بقيع بوديم كه يك مامور وهابي كارت شناسايي يك ايراني رو به
خاطر عكس گرفتن از گردنش كشيد (چون نتونست خود دوربين رو ازش بگيره و اون شخص ايراني
سريع فرار كرد.شخص وهابي فقط فرصت كرد كارت رو از گردن ايراني بكشه.)چند دقيقه بعد
شخص ايراني برگشت كه تقاضا كنه كارتشو بهش برگردونه براي همين به اوون مامور گفت
من عكس نگرفتم و يكي ديگه گرفته!خيلي جالب بود روبروي قبرستان بقيع فقط به خاطر
كارت به راحتي دروغ گفت و اون مامور هم به شدت جا خورد وقتي ديد اينقدر راحت طرف
داره دروغ ميگه و جواب داد:"يعني من دروغ ميگم؟من دروغ نميگم تو عكس
گرفتي"(مامورين وهابي به راحتي فارسي صحبت ميكنن)البته نميخوام بگم كي خوبه و
كي بده كه اصلا نميدونم و حق هم ندارم قضاوت كنم ام فكر ميكنم كه نگاه فعلي در
ايران به اسلام(مخصوصا اين نگاهي كه در حال حاضر در حال تبليغه)غلطه. همين!!

خاطره اين دفعم در مورد حج يك مقدار با بقيه خاطره هاي حجم فرق داره و شايد ديگه اصلا ربطي به خود حج نداشته باشه.
ما وقتي رسيديم به مدينه و وارد هتل شديم تقريبا از همه چيز بي خبر بوديم و چند روز اول با زيارت مسجدالنبي و زيارت دوره و دعاي كميل و... گذشت و شايد به غير از اينها به چيز ديگه اي فكر نميكرديم،اما كم كم يادمون اومد كه كار ديگه اي هم بايد بكنيم ""خريد"".اصلا فكر كردن به خريد هم برام عجيب بود چه برسه به اينكه واقعا برم بازار!و از اون جايي هم كه معمولا آفايون از خريد زياد خششون نمياد برام جالب بود ببينم بقيه چه جوري ميرن خريد!تقريبا روزاي آخر بود كه من و دوستم تصميم گرفتيم بريم خريد!معمولا روبروي هتل پر بود از ماشين كه رايگان ميبردن بازار و رايگان هم برميگردوندن،گويا به ازاي هر نفر كه ميبردن 2 ريال(500تومان)از اون بازار ميگرفتن.وارد بازار شديم ،بازار "مزايا مول" داشتم گيج ميشدم،تا اونجايي كه يادم هيچ وقت به جز پيراهن و شلوار و يا وسايل كامپيوتري چيز ديگه اي نخريده بودم و حالا داشتم توي يه فروشگاه عظيم(خيلي خيلي گنده!!) راه ميرفتم. تا موقعي كه جنسارو توي تهران از ساك بيرون اوردم باورم نميشد من چيزاي مثل لباس زنونه.پارچه چادري.كاپشن.لباس بچه(براي خواهر زادم كه حدود 1سالشه و كلي دوستش دارم)و كلي جنس ديگه خريده باشم.توي بازار كه بودم به وجود زنها افتخار كردم كه ميتونند اينقدر راحت خريد كنند!!شايد باورتون نشه اما خريد خيلي سخت بود حتي از اعمال حج هم سخت تر بود!و از همه مهمتر اينكه واقعا حيف وقت بود كه پا خريد بره!((البته از حق نگزريم بازارا پر بود از جنساي لرزون وسوسه انگيز!))
عفاف گفت : مرا با برگ درخت زيتون مستور داريد.
شرارت گفت : مرا با لباس نيکي و صلاح بپوشانيد.
خدعه گفت : مرا به جامه اخلاص و صميميت ملبس نمائيد.
ظلم گفت : گوي و چوگان مناسب را به من بخشيد.
اختلاف گفت : مرا بزينت وظيفه ملبس نمائيد.
حقيقت گفت: مرا برهنه بگذاريد و پيرايه بر من نبنديد
چرا که من هيچگاه از برهنگي خود شرمسار نيستم .
خدا در انتهای افرینش بود و ادم اتفاق
افتاد
وشاید که خدا هم خسته بود از خود که
عالم اتفاق افتاد
و زن هرگز نبود و عشق هم اری نبود
انجا که در یک ان
زنی پیدا شد و عشق امد و رنج امد و غم
اتفاق افتاد
خدا تقدیر انسان را به عصیان کردن
اغازید و از انپس
شکوهش شد دو قسمت هم بهشت و هم جهنم
اتفاق افتاد
چه فرقی دارد اخر سیب یا گندم زنی یا
مار یا شیطان
که پیشانی نوشتت از ازل این بودتان هم
اتفاق افتاد
وخون حضرت هابیل برگ اول تاریخ انسان
را
به امضایی ورق زد تا که یعنی مرگ
اتفاق افتاد

من و انکار شراب اين چه حکايت باشد
غالبا اين قدرم عقل و کفايت باشد
تا به غايت ره ميخانه نمیدانستم
ور نه مستوری ما تا به چه غايت باشد
زاهد و عجب و نماز و من و مستی و نياز
تا تو را خود ز ميان با که عنايت باشد
زاهد ار راه به رندی نبرد معذور است
عشق کاريست که موقوف هدايت باشد
من که شبها ره تقوا زدهام با دف و چنگ
اين زمان سر به ره آرم چه حکايت باشد
بنده پير مغانم که ز جهلم برهاند
پير ما هر چه کند عين عنايت باشد
دوش از اين غصه نخفتم که رفيقی میگفت
حافظ ار مست بود جای شکايت باشد
زاهد ظاهرپرست از حال ما آگاه نیست
در حق ما هر چه گوید جای هیچ اکراه نیست
در طریقت هر چه پیش سالک آید خیر اوست
در صراط مستقیم ای دل! کسی گمراه نیست
تا چه بازی رخ نماید بیدقی خواهیم راند
عرصه شطرنج رندان را مجال شاه نیست
چیست این سقف بلند ساده بسیارنقش!
زین معما هیچ دانا در جهان آگاه نیست
این چه استغناست یا رب وین چه قادر حکمت است
کاین همه زخم نهان هست و مجال آه نیست...

عاشق نشدی زاهد دیوانه چه میدانی؟
بر شعله نرقصیدی پروانه چه میدانی؟
من مست می عشقم بس توبه که بشکستم
راهم مزن ای عابد میخانه چه می دانی؟
لبریز می غم ها شد ساغر جان من
خندیدی و بگذشتی پیمانه چه می دانی؟
یک سلسله دیوانه افسون نگاه اوست
ای غافل از آن جادو افسانه چه می دانی؟
تا چند فریب خلق با نام مسلمانی؟
سر بر سر سجاده می خوردن پنهانی؟
عاشق شو و مستی کن ترک همه هستی کن
ای بت نپرستیده بت خانه چه می دانی؟
تو سنگ سیه بوسی من چشم سیاهی را
مقصود یکی باشد دیوانه چه می دانی؟
تا چند فریب خلق با نام مسلمانی؟
سر بر سر سجاده می خوردن پنهانی؟
روزی که فرو ریزیم بنیاد تعصب را
دیگر نه تو می مانی نه ظلم و پریشانی
روز آخر حج بود قرار بود ساعت 5 به سمت جده حركت كنيم.نزديك ظهر بود،داشتم درو خانه خدا طواف ميكردم،فكر كنم دور دوم يا سوم بودم كه صدايي از پشت سرم شنيدم،صدا تقريبا دور بود اما داشت نزديك ميشد و در حال طواف هم نميشه برگشت و پشت سر رو نگاه كرد،صدا صداي مردي بود كه داشت بلند بلند به زبان عربي با حالت ناله حرف ميزد،حتي ميشه گفت داشت فرياد ميزد،حرف ميزد و گريه ميكرد،با اينكه زبانش عربي بود و نمشد حرفاشو كامل فهميد اما ميشد ستايش خدارو از بعضي جملاتش فهميد(يا الله يا ذالجلال و الكرام و...تقريبا همچين جمله هايي رو زياد تكرار ميكرد)با ناله عجيبي حرف ميزد مثل كساني كه عزيزي رو از دست دادن اما كم كم به من نزديك شد و از من گذشت و چيزي رو ديدم كه هيچ وقت فراموش نميكنم مردي بود كه نميشد سنش رو تخمين زد!لباس احرام پوشيده بود و چون يك شونش از لباس بيرون بود ميشد اثر سوختگي شديدي رو روي بدنش ديد به طوري كه اصلا جاي صافي روي بدنش نبود،صورتش تقريبا كاملا سوخته بود يعني نه گوش داشت نه بيني نه مو نه ابرو و سر و صورتش به شدت ناهموار بود انگار كه همه جاهاش گوشت اضافي اورده بود،وقتي داشت طواف ميكرد بيشتريا ازش دور ميشدن،يك نفر دستش رو گرفته بود و هدايتش ميكرد،در اون حالت طواف شكه شدم،باور نميكردم همچين شخصي بتونه زندگي كنه و ازون بدتر اينقدر خالصانه خداي خودش رو ستايش كنه،به فكر خودم افتادم كه چه زود از كاراي خدا خسته ميشم چه زود وقتي به مشكل برميخورم فكر ميكنم خدا فراموشم كرده واقعا همچين منظره اي برام عجيب بود،البته اون لحظه خيلي تاثير گذار بود ازون موقع با ايمان بيشتري خدارو شكر ميكنم...
رسيده بوديم به مسجده شجره،جايي كه بايد محرم ميشديم تا به سمت مكه حركت كنيم،هنوز هيچ كدوم به اتفاقي كه قرار بود برامون بيفته فكر نكرده بوديم،تنها چيزي كه ميدونستم اين بود كه بعد از محرم شدن نبايد تو آيينه نگاه كنم يا نبايد مو بكنم و غيره؛اما قرار بود بميرم يعني قرار بود مردن رو يك بار تجربه كنم البته مردن كه نه قرار بود صحراي محشر رو با هم تمرين ميكرديم!با لباساي كفن مانند وارد مسجد شديم ،چه لحظه هاي خوبي بود وقتي فرياد ميزديم خدايا مارا ببخش...چقدر قشنگ بود وقتي همه همديگرو جلوي خدا كوچيكترو كوچيكتر ميديديم،همه عين هم،با فرياد لبيك محريم شديم،روحاني كاروان گفت در زمان محرم بودن فقط به خودتون فكر كنيد براي كسي دعا نكنيد سعي كنيد با تمام نيرو خودتونو نجات بديد.و واقعا قرار بود خودمونو نجات بديم؛بعد از نماز مغرب به سمت مكه حركت كرديم وقتي به هتل رسيديم اتاقارو تحويل گرفتيم و به سمت مسجد الحرام حركت كرديم.وارد مسجد كه شديم به جايي رسيديم كه روحاني گفت سرها پايين!اين مدتي كه سرم پايين بود شايد بدترين لحظات عمرم بود مثل افراد كورو كر داشتم ميرفتم و قرار بود تا چند لحظه بعد خدارو ببينم داشت باورم ميشد كه مردم و قراره الان پيش خدا محاكمه بشم.ميترسيدم تا اينكه صدا اومد سرها بالا...لحظه عجيبي بود صد ها نفر به دور خانه خدا ميگشتن و قرار بود ما هم به اونا بپيونديم.وقتي فكر كردم اون دنيا هم مثل اينجا همه به دور خدا جمع ميشن و محاكمه ميشن وحشت كردم،انگار واقعا صحراي محشر بود همه مثل هم،بدون تفاوت در رنگ و نژادو زن و مردو...همه مثل هم،و ما هم در تلاش براي نجات خود!شايد بهترين دعا در اون لحظه فقط طلب بخشش بود،ملتمسانه ناله ميزديم خدايا مارا ببخش خدايا مرا رسوا نكن...داشتم به يك خانه سنگي نگاه ميكردم والتماس ميكردم اما يه حسي در همه ما روشن تر و روشن تر ميشد كه خدا ميبخشه،اعمال تموم شد نماز صبح رو با همون لباس احرام خونديم وبه هتل اومديم،انگار دوباره متولد شده بوديم...
قرار بود از مدينه خارج بشيم،قرار بود از مسجدالنبي خداحافظي كنيم و با لباس احرام بريم به مسجد شجره تا اونجا محرم شيم.همه با لباساي احرام عين افراد كفن پوش توي لابيه هتل جمع شده بودن،مداحي "مدينه شهر پيغمبر "داشت پخش ميشد.داشتم ناباورانه به اطراف نگاه ميكردم.باور ترك كردن مسجدالنبي و بقيع هنوز برام هضم نشده نبود.يه دفعه زدم زير گريه،ميخواستم مثل بچه ها با صداي بلند ضجه بزنم،جيغ بزنمو گريه كنم.تا حالا همچين حاليو نداشتم انگار ميخواستم از پدرم جدا بشم -كه اين حال مقدمه آفتي بود كه منو گرفت!- وارد اتوبوس شديم كه به سمت شجره حركت كنيم با همون حال گريه تا شجره رفتيم اونجا هم بدتر موقعي كه مي خواستيم محرم بشيم وقتي همه فرياد ميزديم "العفو" گناهام مثل فيلم از جلوي چشمام رد ميشدن و گريه چه كارساز بود براي حال معنوي!سوار اتوبوس شديم كه به سمت مكه حركت كنيم،توي اتوبوس فكراي عجيبي براي چند لحظه به سرم زد؛ياد اون گريه ها افتادم؛ياد اون حال معنوي افتادم كه هيچ وقت احساس نكرده بودم اون حال معنوي تا اون موقع برام اينقدر غريب بود كه احساس درد زايمان براي مرد غريبه!به اين فكر كردم كه اين حال به همه دست نميده،خيلي ها بدون ذره اي گريه بدون ذره اي التهاب بودن اما من در اون حال،احساس كردم آدم بدي نيستم يا لااقل از خيلي ها بهترم چون خيلي ها درين سفر ها همچين حاليو درك نميكنند كه من حس كردم! اين افكار مدتي توي ذهنم بود و رفت.اون موقع دچار آفتي شده بودم كه خودم نميدونستم،انگار توي اون اتوبوس شيطان داشت بلند بلند به من ميخنديد،من منحرف شده بود و اون هم چه انحرافي!و اين انحراف چه كار ها كه نكرد...
بعد از رسيدن به مكه و تحويل اتاق هاي هتل تقريبا ساعت 1بامداد به مسجدالحرام رفتيم.وارد مروه شديم و به سمت صفا حركت كرديم به سمتي كه فلش زده بود "الي مطاف"حركت كرديم.روحاني كاروان خواست سرهامونو پايين بيندازيم تا بعد از رسيدن به كعبه نگاهمون يك دفعه به خانه خدا بيفته.وقتي به مكان معين رسيديم گفت كه سرهارو بالا بياريد،و چه لحظه بود اولين نگاه... كه به نظرم حتي كافران هم در اين اولين نگاه به گريه ميوفتند اما لحظه اي كه سرم رو بالا اوردم خانه خدا رو نميديدم!داشتم به كعبه نگاه ميكردم داشتم به يك مكعب بي روح نگاه ميكردم ،انگار روح معنويم مرده انگار توي اين اولين نگاه هيچ چيز نميبينم و چه قدر احساس ميكردم بد بختم چه قدر احساس كردم پيش خدا منفورم و اين دفعه تفكرات توي اتوبوس بود كه از جلوي چشمام رد ميشد.تازه فهميدم چه راحت فريب خوردم،تازه فهميدم من هيچيم،تازه فهميدم اون حال فقط از طرف خدا بود،چهقدر عجيب بود چقدر عاجز بودم كه حتي كنترل اشكمم هم دست خودم نبود،و اينبار انگار خدا بود كه داشت به من ميخنديد،تازه فهميدم بدون خدا چقدر بدبختم...
سلام دوباره به همه
يه مدت نبودم اما دوباره اومدم...
من تقريبا يك ماه پيش قسمت شد و با
كاروان دانشجويي به حج رفتم.قبل از سفر كاملا معلوم بود كه اين سفر يه جورايي
استثنايي.تقريبا همه تا ميفهميدن التماس دعا ميگفتن بعضي ها اينقدر با حالت اصرار
و خواهش خواستار دعا بودن كه خجالت ميكشيدم،خيلي ها هم تا ميفهميدن در اين سن دارم
حج ميگفتن خدارو شكر كن كه در اين سن داري و ... . اما اين فقط مربوط به قبل از سفر
بود اما خود حج و خاطرات...
خدایا:
مگذار که :
ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .
که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .
که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .
که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .
خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .
مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .
« دکتر علی شریعتی »
راستش ميخوام يه مقدار در مورد استادامون بنويسم البته منظورم فقط استاداي دانشگاه خودمون نيست،االبته ميدونم كه دارم كار خطرناكي ميكنم!
فرض كنيد درسي رو با يك استاد برميداريد و دوستتون همون درس رو با يك استاد ديگه!در اين موارد حالت هاي مختلفي پيش مياد:1-استاد شما استادي سخت گير با روش هاي سخت و خاص خودش واستاد دوستتون استاديه كاملا بر عكس استاد شما،واقعيت اينه درين حالت شما جون ميكني ،تا جايي كه ميتوني تلاش ميكني بلكه پاس شي،اما دوست جناب عالي كمي تلاش ميكنه تا نمرش بالاي 18 بشه!2-هر دوتون يك نمره از استاداتون ميگيريد و ميريد با استاد صحبت ميكنيد،يك استاد راحت كوتاه مياد و به داحتي نمره اضافه ميكنه ولي اون يكي استاد تو بگو يك صدم...عمرا!!!3-هر دو استاد مثل همند با يك جور سخت گيري اما روز امتحان امتحان يكي ميشه هلووووو اون يكي خيار سالادي!!!
اما موضوع اصلي نيست.تقريبا اصلا موضوع اين نيست،موضوع اصلي اينه كه گاها كسي درسو پاس نميكنه كه شايستگيش در پاس شدن از خيلي افراد ديگه بيشتر بوده و معدل كسي پايين مياد كه در حقيقت نمرش از بقيه بالاتره و قضيه وقتي جدي تر ميشه كه بعد از اتمام دانشگاه براي استخدام يكي از معيار ها معدل محسوب ميشه!
البته بيشتر اين مشكل تقصير استاد نيست،به هر حال هر استاد روش خودشو داره!مثلا در بعضي دانشگاهاي خارج كشور استاد مجبوره كه نمره هارو ببره رو نمودار و در بعضي ديگه نمره هاي يك استاد بايد بگونه اي باشه كه حداقل ده در صد دانشجوها در حد خوب قرار بگيرند اما متاسفانه....
دانشگاه:
دوران قبل از دانشگاه = حسرت
کنکور = گذرگاه کاندارا
قبول شدن در دانشگاه = صعود
دوران دانشجويی = سالهای دور از خانه
خوابگاه دانشجويی = آپارتمان شماره 13
بی نصيبان از خوابگاه = اجاره نشين ها
امتحان رياضی = کشتار بيوجرسی
امتحان ميان ترم = زنگ خطر
امتحان پايان ترم = آوار
ليست نمرات دانشجويی = ديدنيها
نمره امتحان = پرنده کوچک خوشبختی
مسئولين دانشگاه = گرگها
استادان = اين گروه خشن
آشپزخانه دانشگاه = خانه عنکبوت
رستوران دانشگاه = پايگاه جهنمی
دانشجوی اخراجی = مردی که به زانو در آمد
دانشجوی فارغ التحصيل = ديوانه از قفس پريد
دانشجوی سال اولی = هالوی خوش شانس
واحد گرفتن = جدال بر سر هيچ
مدرک گرفتن = پرواز بر فراز آشيانه فاخته
پاس کردن واحد ها = آرزوهای بزرگ
مرگ استادها = جلادها هم می ميرند
محوطه چمن دانشگاه = حريم مهرورزی
استاد راهنما = مرد نامرئی
کمک هزينه = بربادرفته
درخواست دانشجويان = بگذار زندگی کنم
دانشجويان حقوق = بی نوايان
اتاق رئيس دانشگاه = کلبه وحشت
شب امتحان = امشب اشکی می ريزم
تقلب در امتحان = راز بقا
دانشجوی معترض = پسر شجاع
دکتر دانشگاه = گله بان
خاطرات استادها = اعترافات يک خلافکار
انصراف = فرار از کولاک
تصحيح ورقه امتحان = انتقام
نمره گرفتن از استاد = دوئل مرگ
شاگرد اول = مرد 6 ميليون دلاری
آرزوی دانشجويان = زلزله بزرگ
هيئت علمی = سامورائی ها
رئيس آموزش = هزاردستان
برخورد مسئولين = کميسر متهم می کند
از دانشگاه تا خوابگاه = از کرخه تا راين
رفتن به خوابگاه دختران = عبور از ميدان مين
تربيت بدنی1 = راکی۱
تربیت بدنی ۲= راکی۲
تا اون جائي كه يادم مياد هيچ وقت به تحصيل در شهري بغير از تهران فكر نكرده بودم و ازون بدتر هيچ وقت فكر نميكردم روزي توي خوابگاه زندگي كنم،البته نه ازين جهت كه اينارو بد بدونم ازين جهت كه هيچ گاه تو باورم نبود؛چون هيچ وقت از خونه دور نبودم...
ولي حالا شرايط كاملا عوض شده؛محل تحصيل سمنان....محل زندگي خوابگاه فرهيختگان...
شايد اغراق باشه اما اين دو تا از بهترين تغييراتي كه تو زندگيم ايجاد شده،اينجا يه جوريه يه جور خاصيه،يه حالت هايي بهم دست ميده كه خيلي دوستش دارم،فكر ميكنم تازه دارم زندگي ميكنم تازه دارم زندگي كردنو ياد ميگيرم،بعد از يك سال زندگي توي خوابگاهو ديدن اين همه شرايط و آدماي مختلف و غيره تازه دارم ميفهمم خيلي عقب تر از اون كسي هستم كه فكر ميكردم،حالا بي خيال!!ميخوام از خوابگاه بگم،خوابگاهي كه يه سال توش زندگي كردم.خوابگاه فرهيختگان...
شايد اولين ويژگيش اين باشه كه داخل دانشگاست،يه خوابگاه بزرگ با 6 بلوك مختلف يكي 3 طبقه يكي 1 طبقه و 4 تا 2 طبقه،يه سايت نقلي يه بدنسازي داغون يه سالم مطالعه همبشه شلوغ و... . ما بلوك 6 بوديم،خوابگاه قبلي كارشناسي ارشدا،يه طبقه كه با 18 تا اتاق كه حدود 130 نفر توش زندگي ميكنن،اتاقا 8 نفره بود كه گويا قراره امسال بشه 10 نفره!!من با مجتبي،پوريا،سامان،معين،شهاب،مسعود و اميرحسين هم اتاق شدم،تقريبا شديم يه مشت برقي!!راستش يه جورايي به خوبي همشون غبطه ميخورم!
براي من كه امسال با اين همه هيجان سال جالبي بود البته قراره سال ديگه بيرون دانشگاه بهمون پانسيون بدن يعني ازينجا ميريم ....
فعلا همين،تا بعد....
در عجبم از مردمی که خود زیر شلاق ظلم و ستم زندگی می کنند، و بر حسینی می گریند که آزادانه زیست و آزادانه مرد. . .
کاش میشد لحظه ای ابله نبود ...!
کاش میشد...!
و چه کم بودند آنهایی که این کاش را حقیقت یافتند...
و چه کم خواهند بود........
اگر باطل را نمی توان ساقط کرد می توان رسوا ساخت.
اگر حق را نمی توان استقرار بخشید می توان اثبات کرد طرح کرد و به زمان شناساند وزنده نگه داشت
دکتر شریعتی
مرا كسي نساخت٬ خدا ساخت٬ نه آنچنان كه كسي مي خواست كه من كسي نداشتم ٬كسم خدا بود٬ كس بي كسان !
او بود كه مرا ساخت آنچنان كه خودش خواست٬ نه از من پرسيد٬ نه از آن "من ديگرم"!
......
بهترين فرشته ها همين شيطان بود. مرد و مردانه ايستاد و گفت : نه سجده نميكنم٬ تو را سجده ميكنم اما اين آدمكهاي كثيفي را كه از گل متعفن ساخته اي٬ اين موجود ضعيف و نكبتي را كه براي شكم چرانيش خدا و بهشت و پرستش و عظمت و بزرگواري و آخرت و حق شناسي و محبت و همه چيز و همه كس را فراموش ميكند سجده نميكنم!
من از نورم٬ ذاتم از آتش پاك و زلال بي دود است٬ من اين لجنهاي مجسم پليد پست را سجده كنم...؟
.....
الان كه خدا و شيطان بيايند و يك نگاهي به اين بچه هاي قابيل بيندازند٬ شيطان سرش را بالا نميگيرد و سينه اش را جلو نمي دهد؟ آن رجز "فتبارك الله" براي همين ها بود؟ يا براي قربانيان بي دفاع اينها؟
.....
ناگهان خداوند خدا٬ دستهاي بزرگ و زيبايش را٬ دستهايي كه معجزه خلقت و حيات از آن دو سرزده اند در سينه فضا پيش آورد ... كوهي از آتش ٬ آتش ديوانه و گدازان و بيقرار در كف دستهاي وي پديد آمد ...وحشت همه كائنات را ساكت كرده بود.
ناگهان نداي خداوند خدا٬ هستي را در سكوت عدم فرو برد. ندا آنرا بر كوهها و صحراها و درياها عرضه ميكرد٬ هيچيك را از وحشت ياراي پاسخي نبود . دشتهاي پهناور دامن فرا چيدند٬ درياها پا به فرار نهادند٬ همه از برداشتنش سرباز زدند٬ من برداشتم! ما برداشتيم!!
خداوند خدا در شگفت شد و در حاليكه بر چهره اش گل سرخ شادي ميشكفت و شهد محبتي از لبخند زيباي لبانش ميريخت گفت : آه! كه چه سخت ستمكار ناداني!!
چهار دانشجو كه به خودشان اعتماد كامل داشتند يك هفته قبل از امتحان پايان ترم به مسافرت رفتند و با دوستان خود در شهر ديگر حسابي به خوشگذراني پرداختند. اما وقتي به شهر خود برگشتند متوجه شدند كه در مورد تاريخ امتحان اشتباه كرده اند و به جاي سه شنبه، امتحان دوشنبه صبح بوده است. بنابراين تصميم گرفتند استاد خود را پيدا كنند و علت جا ماندن از امتحان را براي او توضيح دهند. آنها به استاد گفتند: « ما به شهر ديگري رفته بوديم كه در راه برگشت لاستيك خودرومان پنچر شد و از آنجايي كه زاپاس نداشتيم تا مدت زمان طولاني نتوانستيم كسي را گير بياوريم و از او كمك بگيريم، به همين دليل دوشنبه دير وقت به خانه رسيديم.».....استاد فكري كرد و پذيرفت كه آنها روز بعد بيايند و امتحان بدهند. چهار دانشجو روز بعد به دانشگاه رفتند و استاد آنها را به چهار اتاق جداگانه فرستاد و به هر يك ورقه امتحاني را داد و از آنها خواست كه شروع كنند....آنها به اولين مسأله نگاه كردند كه 5 نمره داشت. سوال خيلي آسان بود و به راحتي به آن پاسخ دادند.....سپس ورقه را برگرداندند تا به سوال 95 امتيازي پشت ورقه پاسخ بدهند كه سوال اين بود: « كدام لاستيك پنچر شده بود؟»....!!!!
چند روزپيش داشتم با دو تا از دوستام صحبت ميكردم كه بحث رسيد به عصبانيت من!!! اون بحث خيلي برام جالب بود چون تازه فهميدم بقيه چه فكرايي كه در موردم نميكنند!جمع بحث اين بود:"من كلا عصبانيم و زود عصباني ميشم".البته در حال حاضر مجال بررسي علل اين نظر نيست،اما اين بحث براي من بسيار مهم بود و مفيد بود،از اون روز شروع كردم به تحقيق در مورد "عصبانيت"كه به نتايج جالبي رسيدم كه براتون مينويسم:
بسياري تصور مي كنند مردها بالاخص پسرهاي جوان بيشتر از خانمها عصباني مي شوند . اين تنها يك تصور است . چنين عقيده اي شايد از آنجا نشأت گرفته باشد كه مردان و زنان عصبانيت خود را به شيوه هاي مختلف بروز مي دهند .
به مردان و پسران گفته مي شود كه بايد محكم باشند و اين خلاف مردانگي است كه ترس ، ناراحتي ، مخالفت و ساير احساسات ناراحت كننده خود را بروز دهند . اگر آنها احساسي غير از عصبانيت را نشان دهند ، ديگران چه مي گويند .
به زنان و دختران معمولاً مي آموزند كه عصباني شدن ، رفتاري خانمانه نيست . اگر آنها عصبانيت خود را بروز دهند ديگران چه مي گويند ؟ اين بدان معناست كه زنان بيشتر عصبانيت خود را پنهان مي كنند يا آن را ناديده مي گيرند .
يك فيلم سينمايي ، مجله يا كمدي عامه پسند را تصور كنيد . شخصيت هاي مرد و زن چه احساساتي را نشان مي دهند ؟ شخصيت آنها شبيه كيست ؟ فكر مي كنيد اين شخصيت ها به مردان و زنان در خصوص احساساتشان چه پيغامي مي دهند ؟

سنكا (SENCA) معلم و فيلسوف رومي، گفته است : "پرخاشگري تلافي يك ضايعه عاطفي و دگرآزاري ، همراه با تمرين ترساندن ديگري است كه به صورت عادت درمي آيد. از نظر وي خشم حتي از كشتن مهمتر است، زيرا هر فرد مي تواند بدي ها را به شخص ديگري نسبت دهد."
عصبانيت يك حس طبيعي است درست مانند شادي ، غم و اندوه . احساسات زماني بروز مي كنند كه اتفاقي براي فرد رخ دهد . عصبانيت وقتي بروز مي كند كه فرد احساس كند مثلاً با او به درستي رفتار نشده است . با بروز اين حس ، بدن مقدار زيادي از تركيبات شيميايي را كه موجب تغيير نحوه ي كاركرد بدن مي گردند آزاد مي نمايد . اين تغييرات عبارت اند از :
تلمبه زدن سريعتر قلب
نفس نفس زدن
بالا رفتن دماي بدن
لرزيدن
اين تغييرات ، بدن را آماده ي درگيري يا فرار از موقعيت به وجود آمده مي كنند و قدرت و هوشياري را آنقدر بالا مي برند كه مي توان با گريختن يا ايستادن براي درگيري ، به جهت دفاع از حق و امنيت فردي از خود محافظت كرد . كاري كه مردم در گذشته انجام مي دادند . در حال حاضر وقتي كاري درست انجام نگيرد هنوز همان تغييرات فيزيكي وجود دارند اما در بيشتر اوقات اين وضعيت طوري نيست كه بتوان درگيري فيزيكي پيدا كرد يا گريخت . بنابراين تغييرات فوق همچنان وجود خواهند داشت و براي خلاص شدن از آنها راه آساني وجود ندارد .
عصبانيت رابطه نزديكي با ساير احساسات از جمله ترس ، ناراحتي ، يأس و نااميدي دارد اما گاهي ، تنها احساسي است كه فرد براي نشان دادن هيجانات خود انتخاب مي كند .
جنبه مثبت عصبانيت
عليرغم نحوه بروز عصبانيت آن چنان كه ديده مي شود ، اين احساس در زندگي ما مي تواند مفيد باشد و در دستيابي به موارد ذيل به ما ياري رساند :
- براي نيل به اهداف ، كنترل موقعيت هاي اضطراري و حل مشكلات
- كمك به بروز استرس ها و فشارهاي عصبي به شيوه اي صحيح
- صحبت با ديگران در خصوص احساسات خود
- برانگيختن تغييرات در جهت عدالت اجتماعي
در80 الى90 درصد موقعيت ها، عصبانيت نابجاست. وقتى عصبانيت در يك ارتباط يا يك موقعيت به طور مناسب كنترل نمى شود، به محدوده هاى ديگر انتقال مى يابد و عواقب ناگوارى را به بار مى آورد. عصبانيت نابجاى شما به طور مكرر بر سر كسانى خالى مى شود كه مى توانيد نسبت به آنان عصبانى شويد، مثل اعضاى خانواده نه همكاران، بر سر زيردستان خود نه سر رئيس خودتان. در صورت عدم برخورد صادقانه با موضوع اصلى ممكن است شما هم خودتان را تنبيه كنيد و هم به اين ترتيب اجازه مى دهيد كه حتى روابط سالم شما نيز تضعيف شود. عصبانيت بيجا به روابط ارزشمند شما مدام آسيب بيشترى وارد مى كند، درست مثل پرتاب يك سنگ در استخر كه مى تواند موج هاى زيادى را به وجود آورد.استرس در محل كار اغلب موجب عصبانيت در محيط خانه مى شود. بحث كردن در مورد فشارهاى كارى با اعضاى خانواده گاهى بسيار كارساز است. سهيم شدن آنها با مشكلات شما باعث مى شود نسبت به مشكلات شما حساس تر شوند و شما هم بهتر مى توانيد از حمايت آنها بهره مند شويد.
البته من خودم حرف اون دو دوست رو به طور كامل قبول ندارم ولي به هر حال اميدوارم اين مطالب همون جور كه براي من جالب بود براي بقيه هم جالب باشه!

سلام دوباره به همه!
خيلي خوشحال شدين برگشتم،نه؟!!
امتحانا تقريبا تموم شد،هنوز يكي ديگه مونده كه اونم آسونه!
اين ترم تمام تلاشمو كردم(منظورم درس خوندن نبود،تقلب،پاچه خواري استاد و...) درسا پاس شه كه گويا نميشه!همين
میدونم دلتون برام تنگ شده!!و بیشترم تنگ میشه اما فعلا امتحان دارم نمیتونم بنویسم
پس فعلا وبلاگ آپ نمیشه!!
فعلا خدت نگهدار....
که لالان و کران از خود سخن گویند ؟!!
و حریصان سیری ناپذیربه شما چیزی ببخشایند ؟!!
و گرگان خون آشام ؛ به جای بلعیدن و دریدن شما از راه مهربانی ؛
غذای تان را فراهم آورند و پلنگان ؛ رها کرده خوی پلنگی که دندان
بگشایند که دندان هایشان را در آورید ؟!!
به چنین انتظاری نشسته اید ؟؟؟!!!
موش گفت:
- افسوس!دنيا روز به روز تنگ تر ميشود.سابق چنان بزرگ بود كه ترسم گرفت. دويدم و دويدم تا دست آخر هنگامي كه ديدم از هر نقطه افق ديوارهايي سر به آسمان ميكشد آسوده خاطر شدم. اما اين ديوار هاي بلند با چنان سرعتي به هم نزديك ميشود كه من هم اكنون خودم را در آخر خط ميبينم و تله يي كه بايد در آن افتم پيش چشمم است.
- چاره ات در اين است كه مسيرت عوض كني.
- گربه در حالي كه او را ميدريد چنين گفت.
از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد:
گذشتهات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران
و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه
اي انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.
زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني.
ببخشيد دير شد....
فرضيه ترسناك عشق ذر نگاه اول
|
|
|
|
حتما شنيده ايد كه خسرو وشيرين در اولين نگاه عاشق شدند.
جمله كليدي عشق در نگاه اول ، گرچه از نظر علم روانشناسي ، بيش از اينكه ارتباط روحي يا پيوند عاطفي باشد، نوعي همذات پنداري و خودخواهي پنهان است ، اما براي داستان گويي و رويابافي زيباتر از محك هاي روزمره يي است كه روانشناسان براي شناخت طرف مقابل پيشنهاد مي كنند.
البته لازم نيست باز هم لابد براي صدمين بار توضيح بدهيم ، آن كسي كه در اولين نگاه زيبا و آشنا به نظر مي آيد، بيش از داشتن همه شرايط لازم براي زوج مناسب بودن ، فقط شبيه خود شماست . يعني شمايي كه به نگاه كردن در آينه و ديدن خودتان عادت كرده ايد و با ديدن يك تصوير آشنا از اين آشناتر مگر مي شود بلافاصله فكر مي كنيد دچار عشق در نگاه اول شده ايد.
باز هم لازم نيست مثال بياوريم كه خيلي وقت ها اين آدمي كه چهره اش به تصوير ذهني شما از خودتان شباهت دارد، چون بخاطر شخصيت شناسي ثابت شده روان شناسي ، واقعا از نظر روحي بي شباهت به شما هم نيست ، زوج مناسب تري براي شما خواهد بود. براي درك بيشتر مطلب هم كافي است نگاهي به زوج هاي دوروبرتان بيندازيد، شباهت خيره كننده آنها كه تفاهم بيشتري دارند هر چند گاهي اكتسابي است و در طول زمان اتفاق مي افتد شما را به منطق حقيقي جمله «عشق در نگاه اول » بيش از فرضيه معجزه يي آن ، نزديك خواهد كرد.
در ضمن زياد هم شنيده ايد جمله هايي مثل ؛ «براي هم ساخته شده اند» يا «عقد پسر عمو و دخترعمو در آسمان بسته شده » يا «زن و شوهر شبيه هم مي شوند» و...
شايد هم با خودتان گفته باشيد، اين جمله ها جز رسم و رسوم عامي يا خرافات چيزي نيستند و طبق معمول يك دقيقه فقط يك دقيقه به خودتان فرصت نداده ايد كه از بين جملات غيرمنطقي و خرافاتي قديمي ، يك منطق ساده روان شناختي استخراج كنيد. اشكالي هم ندارد خيلي از ما از شدت منطقي فكر كردن يك بعدي شده ايم و خيلي هم با آن گروه كه صرفا به خر افات و رسوم عامه اعتقاد دارند، فرقي نمي كنيم . مثلا خود من ، تا قبل از اينكه فرضيه نگاه اول و علايم آشنايي شخصي در صورت طرف مقابل را بخوانم ، نمي دانستم كه چرا پدر و مادرم شبيه هم تلويزيون نگاه مي كردند يا شبيه هم پلك مي زدند، هيچ وقت برايم جالب نبود نگاه كردن به عكس زوج هايي كه عينك هاي شبيه به هم دارند يا شبيه هم لبخند مي زنند يا حتي شبيه هم لباس مي پوشند!
و اصلا خجالت نمي كشم اعتراف كنم كه حتي نمي دانستم اگر دوستي را بيشتر از همه آدم ها دوست دارم يا به همكاري بيشتر از بقيه اعتماد مي كنم ، صرفا بخاطر نوعي خودخواهي و خودشناسي ناخودآگاهي است كه سال ها است از آن غافل بوده ام ! نترسيد! ما آدم هاي يكساني نيستيم كه صرفا از روي يك الگوي ژنتيكي باز سازي شده باشيم ، تفاوت هاي ماست كه بودن و دوست داشتن را جالب مي كند، اما آن شباهت چشمگير در گوشه چشمان ، يا حركت دهان موقع خنديدن يا آن دماغ هاي شبيه به هم و چرخيدن در روي شانه مثل كدهاي غيرقابل شناسايي براي روح ماست كه ناخودآگاه ما را با هم پيوند مي دهد، مثل اينكه درست در لحظه يي كه آدم روبرويتان را براي اولين بار مي بينيد، كسي پس ذهنتان گوشزد كند، چشمهايش شبيه توست ، همانطور گشوده و شفاف و درخشان پس راحت ارتباط برقرار خواهد كرد، عين خودت ! جلو برو بگذار روحش را به تو نشان دهد... ترسناك است ، مگر نه ?