اين نه منم من!!!!
يادش بخير حدودا 2 روز تا سفر بيشتر نمونده بود،هم ميترسيدم،هم استرس داشتم،هم خوشحال بودم هم... .اما بيشتر از يك چيز خوشحال بودم،اينكه قراره برم آدم شم،اينكه ميرم كلا عوض ميشم برميگردم...
از جلسه آموزشي حج برگشته بودم خونه ساعت حدود 1 بود،داشتم يكي از كتابايي كه تو جلسه داده بودند رو ورق ميزدم اسم كتاب اين بود"پله پله تا ملاقات خدا""راهنماي عمره دانشجويي،همشهري جوان" كتاب جالبي بود؛قسمت بندي خوبي داشت:مثلا قبل از سفر حواستان باشد كه ...؛در مدينه حواستان باشد كه...؛در مكه حواستان باشد كه و ....
تقريبا همشو خوندم تا رسيدم به برگ آخر كتاب با سر تيتر "حرف آخر"؛يك كادر باز شده بود كه بالاي كادر بزرگ نوشته بود:"حج معجزه نميكند" و زيرش اين متن رو نوشته بود:
"در فرودگاه مهرآباد،چمدان هاش را كه از ريل برداشت،فاميل هارا بغل كرد و به حاجي حاجي گفتنشان لبخند زد.يكهو ديد خودش است؛ديد به كس ديگر ي تبديل نشده.موهايش را تيغ زده،صورتش آفتاب سوخته شده ولي هنوز خودش است.در همان فرودگاه اولين وسوسه ها و دغدغه ها سراغش آمدند.گيريم ملايم تر و خفيف تر.مثل واكسن رقيق شده،ولي آمدند.
حج معجزه نميكند چون قرار نيست كسي يك شبه تغيير كند.
چون همه عمر بايد با اين روح كار كرد تا جور ديگري شود.
در فرودگاه فاميل پرسيدند:"چه خرب بود؟"هر چيزي خواست بگويد نتوانست،حس كرد حج مثل رازي تقسيم نشدني،مثل يك تجربه عجيب كه نميشود كسي را در آن شريك كرد،براي خودش مانده؛شبيه فيلم ها و افسانه هايي كه يكي ميرود مركز زمين يا سيارات ديگر ولي چيزي با خودش نياورده كه مردم حرفش را باور كنند.مثل لال هايي شده كه خيلي سعي ميكنند كلمه اي را حالي كنند اما نمي توانند.گريه اش گرفت:"خودتون بريد.بريد ببينيد چه خبره"."
متن تموم شده بود.خشكم زده بود.ديگه احساس خوشحالي براي تغيير نداشتم همش ترس بود و استرس،نميدونستم بايد چي كار كنم،بدنم يه جورايي سرد شده بود،فكر ميكردم يعني اگر منم برم و برگردم اينجوري ميشم؟بايد چي كار كنم كه اينطور نشم؟واقعا حالم بد شده بود.راستش الان كه رفتم و اومدم نميتونم بگم تغيير كردم يا نه،يعني خصوصيه!ولي ميتونم بگم كه تو اين سفر فهميدم خدا كسيو عوض نميكنه.كسيو دگرگون نميكنه.اين خود آدمه كه بايد بخواد عوض بشه و به اصطلاح آدم بشه،ولي اگر آدم از خدا بخئاد كه كمكش كنه شايد اين دگرگوني براي آدم آسونتر باشه!همين!
