دل من می شکند

 

چه دل است این دل من؟

که زیک لرزش اشک

بر رخ رهگذری

یا ز نالیدن مادر به فراق پسری

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

هر کجا اشک یتیمی رنجور

می چکد بر سر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

ور ببینم پر خونین کبوتر را

یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش

دل من می شکند

 

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه اشک به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

ناله پیرزنی غمزده و دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه مرغ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد اسیری که بلا دیده بسی

حالت دختر زشتی که ز شرم

رو ندارد به کسی

دل من می شکند

 

هر کجا در نگه تازه نهالانی خرد

از ستیز پدر و مادر خشم آلوده

می وزد بوی طلاق

وز پراکندگی غافله ای برخیزد

در سرا بانگ فراق

آن زمانی که بدنبال شهید

 

مادر داغ به دل

سینه می کوبد و می نالد و می گرید زار

همچنان ابر بهار

یا زمانی که نشیند در اشک

بر سر سنگ مزار

و به فریاد کند نام پسر را تکرار

دل من می شکند

 

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

چه دل است این دل من

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

ز خیال غم مردم دل من می شکند

دلم از داغ شهیدان وطن می شکند

 

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

چه کنم دل من می شکند

 

 

مهدی سهیلی

 

باید نوشت!!

 

باز هم همان کلاس،کلاس تکراری مدار،ردیف جلو نشسته بودم استاد هنوز شروع به درس دادن نکرده بود،داشتم به نوشته ی پیشینم فکر میکردم و اینکه این دو ساعت چطور خواهد گذشت.

حدود یک ساعت از شروع کلاس می گذشت،آن قدر هم که فکر میکردم برایم خسته کننده نبود اما باز هم حسی مرکب از افسوس و ناراحتی گاه گاهی تمرکزم را از تخته و درس و استاد منحرف می کرد و مرا به ترم های گذشته و حتی آینده! میبرد!خوشبختانه احساس تنهایی نمی کردم،دو تا از دوستانم کنارم بودند یکی در سمت چپ و یکی راست!و دوست سمت راستیم نگاه کردم،داشت مداری که استاد روی تخته کشیده بود به جزوه اش منتقل میکرد. مرا نگاه کرد و با انگشت به جمله ای در جزوه اش اشاره کرد.بدنم را به راست متمایل کردم که جمله مورد نظر او را بخوانم،جزوه اش یک سالنامه بود و در پایین هر برگه جمله ای از بزرگی نوشته شده بود.و او داشت به یکی از همان جمله ها اشاره میکرد.کوچک نوشته شده بود به استاد نگاه کردم حواسش به من نبود سرم را پایین تر آوردم و آن جمله را خواندم.نوشته شده بود:

"همه چیز در آن لحظه به پایان میرسد که قدم های تو باز می ایستد"

چند لحظه به فکر فرو رفتم ومتحیر به دوستم نگاه کردم که داشت به تخته نگاه می کرد.جزوه ام را باز کردم.باید نوشت....!

 

 

آنگاه که درسی را می افتی...

 

 

                    

چند دقیقه  ای از آغاز کلاس میگذشت،داشتم از شیشه به داخل نگاه میکردم،برای رسیدن کلاس دویده بودم منتظر شدم نفسم که آرام شد درب رو باز کردم و داخل شدم.استاد نگاهی به من کرد و لبخند زد و من معنی آن لبخند را میدانسنم.کیفم را روی صندلی گذاشتم و روی صندلی کناری نشستم.حدود بیست نفر در کلاس بودند ولی فقط حدود 5 تای آنها برایم آشنا بودند.بقیه در حال نوشتن ایمیل خود بودند.چه کاری تکراری برای من بود.هر لحظه از کلاس برایم آشنا بود صحبتهای استاد نگاه دانشجویان و ....ترم قبل را به یاد آوردم زمانی که برای بار اول سر همین کلاس نشسته بودم.راستی یادم رفت بگم اینجا کلاس مدار است.مداری که باید بر من میگذشت اما از گذشتنش گذشت و مرا مردود خود کرد!به یاد آوردم که جلسه اول همین درس در ترم قبل برای گذراندن این درس برنامه ریزی کرده بودم.این تفکرات ازارم میداد اما مانند آبشاری بر ذهن فرود می آمدند.به کسانی فکر میکردم که رفتند و به خود که ماندم.از دیدن دوستانم در کنار خودم خوشحال میشدم و شاید آرزو میکردم که همه می افتادند و میدانستم که آرزویی زشتیست!افسوس نمیخوردم ناراحت نبودم و حتی عبرت هم نبود فقط آزار میدیدم.میتوانستم حرکات استاد را پیش بینی کنم.حرف های استاد را از قبل حدس بزنم ولی........ولی مقصر خود بودم.حال مینویسم برای کسانی که طعم افتادن را نچشیده اند.مینویسم برای کسانی که رفتند و مرا در آیینه بغل میبینند!نه اصلا بی خیال برای افتاده ها مینویسم...دوستتان دارم!

یادش بخیر

 

                   

يادش بخير براي ثبت نام با پدرم آمده بودم دانشگاه،از درب علوم پايه وارد شدم گودالي كه براي سردر دانشگاه كنده شده بود نماي بدي به دانشگاه داده بود،يك نگاه به اطراف كافي بود تا يك زمين باير ولي وسيع در نظر انسان خود نمايي كند.هوا گرم بود و آفتاب سوزان.ياد آن صف هاي طولاني كه فكر كردن به تمام شدنش نيز عذابمان ميداد بخير.آن روز،روز سخت و طاقت فرسايي بود اما به ديگران كه نگاه ميكردم قدرت ميگرفتم كساني كه ميپنداشتم در آينده اي نزديك دوستان من خواهند بود.با هم برادر خواهيم شد و شايد برادر و خواهر!چه تفكرات و يا شايد چه توهماتي در ذهنم ميگذشت و آن صف هاي خسته كننده را برايم آسان مينمود زماني كه فضاي دوستانه من و دوستانم را تصور ميكردم زماني كه فكر ميكردم دوستاني خواهيم شد كه در برابر مشكلات يارو ياور هم خواهيم بود،به يك فضاي شاد و پر انرژي و .... فكر ميكردم.

اما چه رويائي دست نايافتني بود،چه خيال محالي.آنروز از گرمي هوا به اين خيالات شيرين پناه بردم  و نميدانم امروز از اين تفرقه ها به كجا پناه برم زماني كه ميبينم نه تنها پشت هم نيستيم كه با نفرت روبروي هم ايستاده ايم.

افسوس....

 

پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند .
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند.
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند.
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند.
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند