باز هم همان کلاس،کلاس تکراری مدار،ردیف جلو نشسته بودم استاد هنوز شروع به درس دادن نکرده بود،داشتم به نوشته ی پیشینم فکر میکردم و اینکه این دو ساعت چطور خواهد گذشت.

حدود یک ساعت از شروع کلاس می گذشت،آن قدر هم که فکر میکردم برایم خسته کننده نبود اما باز هم حسی مرکب از افسوس و ناراحتی گاه گاهی تمرکزم را از تخته و درس و استاد منحرف می کرد و مرا به ترم های گذشته و حتی آینده! میبرد!خوشبختانه احساس تنهایی نمی کردم،دو تا از دوستانم کنارم بودند یکی در سمت چپ و یکی راست!و دوست سمت راستیم نگاه کردم،داشت مداری که استاد روی تخته کشیده بود به جزوه اش منتقل میکرد. مرا نگاه کرد و با انگشت به جمله ای در جزوه اش اشاره کرد.بدنم را به راست متمایل کردم که جمله مورد نظر او را بخوانم،جزوه اش یک سالنامه بود و در پایین هر برگه جمله ای از بزرگی نوشته شده بود.و او داشت به یکی از همان جمله ها اشاره میکرد.کوچک نوشته شده بود به استاد نگاه کردم حواسش به من نبود سرم را پایین تر آوردم و آن جمله را خواندم.نوشته شده بود:

"همه چیز در آن لحظه به پایان میرسد که قدم های تو باز می ایستد"

چند لحظه به فکر فرو رفتم ومتحیر به دوستم نگاه کردم که داشت به تخته نگاه می کرد.جزوه ام را باز کردم.باید نوشت....!