طنز

آورده اند که : هدفمندی یارانه ها تاثیر چندانی بر قیمت مسکن ندارد. شیخ را گفتند این تاثیر “نه چندان زیاد” چقدر است؟ شیخ فرمود پنجاه شصت میلیون ! و مریدان گریستند و یقه را پاره کردند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی شیخ در اینترنت به صفحات فیلتر شده می نگریست و می فرمود : در اینجا چیزی می بینم که شما نمی بینید.

گفتند چه چیز می بینی یا شیخ؟

فرمود : آزادی مطلق !

و مریدان گریستند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

شیخ را گفتند نیاز به مسکن کم شده.

شیخ بگفت : و نیاز به قبر زیاد !

و مریدان گریستندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی شیخ را گفتند چرا هواشناسی دمای هوا را کم اعلام همی کردندی ؟

گفت : از برای اینکه مردمان خنک تر گردند.

و مریدان نعره زدند و از هوش رفتند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

گفتند قیمت زرد آلو آذربایجان ۵۵۰۰ است.

گفت خب نخرید.

مریدان سر به دیوار کوفتندی.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی پرسیدند فزودن قیمت گاز از برای چیست ؟

فرمود از برای رونق نساجی و هاکوپیان.

و مریدان همی گریستند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی شیخ از بازار گذر کردی ، گوسفند مذبوحی را دید در قصابی آویزان و مردمان هیچ یک توان و یارای خرید نداشت. شیخ فرمود : عمر این گوسفند بعد از مرگ درازتر است از عمرش قبل مرگ.

و مریدان مدهوش گشتند و نعره ها زدند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

شیخ روزی با مریدان از بازار میوه فروشان گذر کرد و گیلاسی دید که کرمی در آن لولیده و به ولع تمام گیلاس همی خورد.

شیخ گریست و فرمود : خوشا به آن کرم و توانگریش . عمری زیستم و نتوانستم چارکی گیلاس بخرم.

دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

آسمان و زمین بر ما شده بخیل

و مریدان رم کردند و سر به بیابان گذاشتند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

روزی از شیخ پرسیدند اگر زنان همه چادری و تمام حجاب شوند دیگر چه چیز مردان را فاسد کند ؟

گفت : دماغ زنان !

و مریدان فغان کردند و نعره ها زدند.

= = = = = = = = = = = = = = = = = = = =

در ظهر تابستانی شیخ فرمود : هوا بس ناجوانمردانه گرم است.

و مریدان گریستند.

شیخ گفت : زقنبوت ! هرچه که من می گویم که نباید بگریستید ! و مریدان غش غش خندیدند

 

من دلم می خواهد

 


 

 


 من دلم مي خواهد

خانه اي داشته باشم پر دوست

کنج هر ديوارش

دوستهايم بنشينند آرام

گل بگو گل بشنو

هرکسي مي خواهد

وارد خانه پر عشق و صفايم گردد

يک سبد بوي گل سرخ

به من هديه کند

شرط وارد گشتن

شست و شوي دلهاست

شرط آن داشتن

يک دل بي رنگ و رياست

بر درش برگ گلي مي کوبم  

روي آن با قلم سبز بهار

مي نويسم اي يار

خانه ي ما اينجاست

تا که سهراب نپرسد ديگر

" خانه دوست کجاست؟ "

 

فریدون مشیری

من

نه عاشق هستم
و نه محتاج نگاهی که
بلغزذ بر من.

من

خودم هستم و
تنهایی و یک حس غریب
که به صد عشق و هوس
می ارزد...

من

نه عاشق هستم
و نه دل داده به گیسوی بلند
و نه آلوده به افکار پلید

من

به دنبال نگاهی هستم
که مرا از پس
تنهایی ام می فهمد...!!

شب های بی خوابی من!!

ساعت از 2 بامداد گذشته و باز هم بی خوابی و زمانی برای فکر کردن؛فکر کردن به زندگی ای که گاهی تحمل آن روز به روز برایم سخت تر میشود و گاهی شوقم برای پیشبرد آن افزون تر!

و چه سخت کاریست این تفکر در زندگی که نگاه به گذشته اش مایه ی افسوس است و نگاه به آینده اش دلهره آور!

در این زندگی عجیب و پر پیچ و خم همیشه به دنبال بهانه ای برای ادامه دادن بودم،بهانه ای برای شاد بودن،بهانه ای برای فراموش سیل غم ها اندوه های خروار شده،بهانه ای برای زندگی! اما دقیقا نمیدانم در این مسیر به دنبال بهانه ای برای عاشق شدن بودم یا به دنبال عشقی تا بهانه ای باشد برای زنذگی کردن!اما هر چه بود و هر چه هست این روز ها سایه سنگین تنهایی را شدید تر احساس میکنم . و آن چیز که مرا هر آن و در هر لحظه آزار میدهد احساس قرار گرفتن بر سر یک دو راهیست ، یک دو راهی که تصمیم گرفتن بر سر انتخاب هر یک از راه ها از هر چیز دیگر عذاب آور تر است.

دو راهی که یک راهش به تنهایی منتهیست و یک راهش به مسیری که انتهایش معلوم نیست و همین نامشخص بودن انتهاست که مرا از نزدیک شدن و قدم گذاشتن در وادی عاشق شدن و عاشق ماندن! باز میدارد و پایان تلخ و غیر قابل تحمل مسیر تنهاییست که مرا به قهقرای انزوا و اندوه میکشاند.و نمیدانم از که یاری بجویم و به چه کسی گله کنم و از که شکایت؟!نمیدانم تقصیر و گناه این گام های لغزان و لرزان بر گردن کیست؟...خودم...خانواده..فرهنگ..جامعه..دین و مذهب ..و ....اما هر چه باشد  گویا چاره ای جز ایستادن بر سر ایت دوراهی ندارم.

خاطرات مدرسه..

هيچ وقت نشده بود هيچ معلمى به من توهينى كند يا خداى نكرده از طرف اولياء مدرسه اسائه ى ادبى چيزى به من بشود، چون طاقتش را نداشتم كه نازك تر از گل بشنوم يا كسى به خودش اجازه بد هد به من بگويد بالا چشمم ابروست، يعنى هميشه طورى رفتار می كردم كه همه رعايتم را مى كردند و احترامم را نگه مى داشتند. نمره هایم هم هميشه هیجده نوزده بيست بود، همين خودش بهترين دليل بود براى اين كه نور چشمى آقا ناظم و عزيز دردانه خانم معلم ها باشم .



آن روز قرار بود آقا مدير با آن شكم گنده و عينك ته استكانی اش كه از پشت آن چشم هايش دو دو مى زد و نگاهش آدم را مثل مار می گزيد، با آن خط كش آهنى درازش كه هميشه دستش بود و عشقش اين بود كه آن را با تمام قدرت بكوبد كف دست بچه هاى بى تربيت و رو دار و دستشان را آش و لاش كند، بيايد سر كلاس مان براى سركشى به وضع تحصیلی و اخلاقى ما بچه وروجك ها- اين تكيه كلام همیشگی آقا مدير براى صدا كردن همه ى بچه مدرسه اى ها بود، تکیه کلامی که هیچ وقت از دهانش نمی افتاد و ورد زبانش بود- هميشه هم وقتى می آمد سر كلاس، می رفت می نشست پشت ميز خانم معلم، دفتر كلاس را باز می كرد، ده دوازده نفر را الا بختكى صدا می كرد، می برد پاى تخته، رديف می ايستاند، بعد شروع می كرد به سین جیم کردن و پرسيدن سوال هاى سخت سخت. از همان نفر اول يك سوال سخت می پرسيد، اگر بلد بود که هیچی، اگر بلد نبود جواب بدهد، وامصیبتا، اول نگاهی چپ چپ و سرزنش بار به خانم معلم می انداخت، بعد خطاب به آن بچه ى بخت برگشته می گفت:

- كف دستت را بگير جلوت، بچه وروجك!

و بعد با تمام زورى كه توی مچ دستش داشت محكم می كوبيد كف دست آن زبان بسته ی بخت برگشته و می گفت :

- برو بتمرگ فلان فلان شده.

و بعد بلند می پرسيد:

- حالا کدوم وروجکی جواب اين سوال را می داند؟

 

ادامه در ادامه!!

ادامه نوشته

سال جدید

باز هم ترم جدید دیگری و باز هم همچون ترم های گذشته تعداد زیادی دروس تکراری و اندک واحد های جدید که مهر ننگین افتادن! هنوز بر انها زده نشده!

تقریبا توصیف فشار ناباورانه دروس در این ترم که از همکنون سنگینی ان را به شدت بر تمام اعضا و جوارح خود و حتی اعضا داخلی!احساس میکنم ناممکن است و شاید بر اثر همین فشار و بیشتر اثر روانی ان باشد که که در طول چند ماه گذشته که از فرط بیکاری به ولگردی و شبگردی های طولانی مدت روی اورده بودم حتی یک بار هم دست به این قلم نتراشیده!! نبردم ولی اکنون در این زمان از شب و در حالی که باید فردا ازبوق سگ تا زوزه شغال در کلاس این طوطی صفتان و شمر مرامان حاضر شوم؛شعر هایی این چنینی از ذهنم میگذرد که البت چرایی نوشتن این ها را نمیدانم .

به امید دیدار هرچه سریع تر شما دوستان!

با عرض شرمندگی وقت ضیغ است و زمان رفتن!

تا بعد.

یک داستان کوچک و تکراری

. نیکولای چائوشسکو تنها رهبر در اروپای شرقی بود که حاضر به پذیرش حکم تاریخ نشد و در برابر جنبش آزادیخواهی ملتش مقاوت کرد و در نتیجه تبدیل به تنها رهبر اروپای شرقی نیز شد که بدنبال سقوط کمونیسم محکوم به اعدام گردید.

نیکولای چائوشسکو دیکتاتور رومانی در سال 1965 از سوی حزب کمونیست به "ریاست جمهوری" این کشور منصوب شد.  او بمدت 24 سال خود را بعنوان "رهبری" که مردم رومانی  هیچ نقشی در انتخابش نداشتند بر آنان تحمیل کرد.  چائوشسکو بمانند هر دیکتاتور دیگری تصور می کرد که شکست ناپذیر است و با اتکا بر نیروی نظامی و نیز پلیس مخفی مخوفش "سکوریتاس"  قادر است تا مردمی را که تشنه آزادی اند تا ابد مجبور به پذیرش "رهبری" خود کند.

 

 در دسامبر سال 1989 و در حالیکه نیکولای چائوشسکو در بازدید رسمی از ایران بسر می برد و بعنوان اولین رئیس جمهور یک کشور خارجی بر روی آرامگاه آیت الله خمینی تاج گل نهاده بود مردم شهر "تیمی سوآرا" در رومانی در تظاهراتی صلح جویانه خواستار آزادی و حقوق انسانی خود شدند.

 

النا چائوشسکو همسر دیکتاتور, و معاون نخست وزیر, در حالیکه چائوشسکو در ایران مشغول یک دیدار رسمی بود در روز 16 دسامبر 1989 دستور کشتار و سرکوب تظاهرکنندگان آزادیخواه شهر "تیمی سوآرا"  را صادر نمود. ده ها  تن از  تظاهرکنندگان آزادیخواه  در این سرکوب جان باختند.

 

 چائوشسکو پس از بازگشت از مسافرت رسمی از ایران, ضمن حمایت از کشتار تظاهرکنندگان شهر "تیمی سوآرا" آنان  را "خرابکاران خارجی" خواند که "قادر به دیدن پیشرفتهای مردم رومانی نیستند".

 

چائوشسکو پس از این بیانات به مانند رسم هر سال به همراه همسرش و دیگر سران حکومتش در بالکن قصر ریاست جمهوری رومانی ظاهر شدند تا بمانند 24 سال گذشته سخنانی تهی از حقیقت را برای مردم رومانی بر زبان آورند.

 

اما در میان شگفتی جهانیان, صدها هزار نفر از مردمی که با در دست داشتن عکسهای چائوشسکو و دیگر سمبلهای حزب کمونیست رومانی جهت شنیدن سخنان "رهبر" در میدان مقابل قصر گرد آمده بودند ناگهان "رهبر" را "هو" کردند و بمانند جرقه ای که به انبار باروت سرایت کرده باشد بسوی قصر ریاست جمهوری هجوم بردند.  جهان هنوز مات حرکت مردم رومانی است که با تصاویر چائوشسکو و سمبل های حزب کمونیست رومانی در دستشان تومار حکومت وی را در هم پیچیدند.

 

نیکولای چائوشسکو و همسرش النا لحظاتی ناباورانه از بالکن قصر شاهد منظره ای بودند که در تصورهیچ کس نمی گنجید. نیروهای امنیتی دیکتاتور به سوی مردم آتش گشودند, اما جلوگیری از خیزش چند صد هزار نفری مردم که دیگر به دروازه های ورودی قصر ریاست جمهوری رسیده بودند با هیچ سلاحی و با هیچ نیروی امنیتی امکانپذیر نبود. چائوشسکو و النا خود را به بام قصر رسانده و با هلیکوپتری در صدد فرار از رومانی بر آمدند. پس از دقایقی پارلمان و کاخ ریاست جمهوری و دیگر نهادهای دولتی به تصرف مردم در آمده بود.

 

 تعدادی از نظامیان رومانی در کنار مردم کشور خود قرار گرفتند و در روز 25 دسامبر سال 1989هلیکوپتر نیکولای چائوشسکو و النا را در حالیکه در حال فرار از کشور بودند توسط جنگده های ارتش مجبور به فرود آمدن در خاک رومانی کردند.

 

تنها ساعاتی بعد چائوشسکو و همسرش در یک دادگاه مردمی بواسطه سرکوب و کشتار شهروندانی که تنها خواسته شان آزادی بود محاکمه و محکوم به تیرباران شدند.  حکم اعدام  بلافاصله و در مقابل دوربین های فیلمبرداری در شهر مرزی "تارگو ویسته" رومانی  به  اجرا در آمد. فیلمبردار در لحظات قبل از  تیرباران, تصویر را بر روی دستبند طلای گرانبهای همسر رئیس جمهور و صدر هیئت رئیسه حزب "کمونیست" رومانی زوم کرده بود که قبل از تیرباران از پشت بسته شده بود.

 

دادستان در دادگاه به چائوشسکو گفته بود: "تو بهتر بود در همان ایران باقی می ماندی, جای تو در همان جا بود". صحنه محاکمه و سپس تیرباران دیکتاتور رومانی و مقاومت او و همسرش النا قبل از اجرای حکم از تلویزیون های جهان پخش شد. نیکولای چائشسکو و النا حتی تا آخرین لحظات قبل از تیرباران قادر به باورکردن این واقعیت نبودند که تومار حکومتشان به این سرعت درهم پیچیده شده است. چائوشسکو تنها مدت کوتاهی قبل از روز اعدامش بعنوان "رئیس جمهور رومانی" میهمان حکومت ایران بود.

 

جالب توجه است که چائوشسکو دیکتاتور رومانی تنها "رئیس جمهور" جهان بشمار می رود که بواسطه زمان طولانی حکومت دیکتاتوری اش هم میهمان رسمی پادشاه و ملکه ایران در زمان حکومت شاهنشاهی و هم میهمان حکومت اسلامی بوده است.  

 

 و چنین شد عاقبت دیکتاتوری که سرانجام گرفتار خشم ملت خود گردید. پس از اعدام دیکتاتور نوبت به فرزندان و دیگر حامیان و سرکوب کنندگان خیزش آزادی خواهی رومانی رسید که یکی پس از دیگری به دستهای عدالت سپرده شدند.  از جمله "نیکو چائوشسکو" پسر 38 ساله دیکتاتور بواسطه جرائم متعدد در رابطه با نقض حقوق بشر که با سوء استفاده از موقعیت پدرش در دوران حکومت او مرتکب شده بود به 20 سال زندان محکوم شد. او در سال 1992 بواسطه دلایل انسانی و بیماری از زندان آزاد شد و چهار سال بعد در سن 45 سالگی جان سپرد.

 

 پس از اعدام دیکتاتور رومانی و همسرش, فیلم و تصاویری که از فقر, نکبت و گرسنگی مردم  این کشور در جهان منتشر شد تاثر دنیایی را برانگیخت.

 

اینک 20 سال پس از سرنگونی چائوشسکو, مردم رومانی دارای کشوری آزاد و دمکراتیک و  از اعضای اتحادیه اروپا هستند.

 

خصلت جداناپذیر دیکتاتورها که تصور می کنند شکست ناپذیرند و زمانی به خود می آیند  که واقعیت از آنان پیشی گرفته است بخشی از تاریخ بشری است. سرنوشت صدام حسین در عراق, چائوشسکو در رومانی, پینوشه در شیلی, هونه کر در آلمان شرقی,  فروپاشی اتحاد جماهیر شوری با وجود دیوارهای آهنین و زرادخانه اتمی اش وووو تنها نمونه های کوچکی  از پایان غیر قابل اجتناب تعدادی از دیکتاتورهای تاریخ 30 ساله اخیر جهان هستند و بی شک آخرین نمونه ها نیز نخواهند بود.

و اما انتخابات!!!

یک شب بی خوابی(صادق چوبک)

مرد تو رختخوابش غلت می‌زد و خوابش نمی‌برد. برای اینکه ونگ ونگ توله سگ‌های تو خرابه قاتی خوابش شده بود و تو سرش ژُق زُ‌ق می‌کرد. خودش دیده بود که چگونه مادر آن‌ها ظهر روز پیش زیر ماشین رفته بود و لاشه خون‌آلودش را تو خرابه‌ای‌که خانه‌اش بود و بچه‌هایش را همانجا زائیده بود انداخته بودند و حالا زر و زِر آن‌ها تو سرش را می‌خراشید. .....

ادامه نوشته

خداوندا . . .

 

این شعر رو از یکی از دوستانم گرفتم و شاعر این شعر رو هم نمیدونم!

 

خداوندا . . .
در این سالی که در پیش است
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای، لیکن
در آغاز طلوع روشن سالی که می آید،
کمک کن تا رها سازم ز خود، من
کوله بار یک هزار و سیصد افسوس و
هزار و سیصد اندوه و . . .
مرا در این سیه سودا
و این سرمای پرسوز و
سکوت سایه های سرد
یاری کن . . .
و با تدبیر پر مهرت
سحرگاهان
سروش سبز سیمای سعادت ساز ساقی
هدیه ام فرما.
خداوندا . . .
نمی دانم چه تقدیری مرا فرموده ای، اما
برای مردمان خوب این وادی
عطا فرما
هزار امید،
هزار و سیصد آگاهی،
هزار و سیصد و هشتاد بهروزی،
هزار و سیصد و هشتاد و هشت لبخند زیبا را.

 

سال نو مبارک

 

 

و باز هم سال نو و هزاران کار نکرده و هزاران برنامه برای سال آینده ....

چند ساعتی بیشتر تا آغاز سال 87 نمانده بود تلویزیون برنامه تکراری و کلیشه ای هر سال خود را پخش میکرد.روی مبل نشسته بودم و به کارهای کرده و نکرده ام فکر میکردم به هزاران عمل بد که انجام داده بودم و هزاران کار خوب که انجام نداده بودم.به برنامه سال آینده(این سال که گذشت)فکر میکردم.به کعبه ای که قرار بود در تابستان زیارت کنم و . . .

و حال یک سال از آن زمان گذشته است  و باز هم وقت رسیدگی رسیده !من ماندم و برنامه هایی برنامه ریزی شده و انجام نشده،من ماندم و توده ای از توبه های شکسته شده،من و ماندم و صدها هدف فراموش شده.

و باز هم سال نو و هزاران کار نکرده و هزاران برنامه برای آینده....

عید امسال دیگر به سالی که گذشت و سالی که خواهد گذشت فکر نمیکنم.فقط به یک چیز می اندیشم شاید برای تغییر به سال نو احتیاجی نباشد،شاید برای برای بازنگری در اخلاق و رفتار بهانه ای نیاز نباشد.

هم اکنون باید ....!

و باز هم سال نو و هزاران امید به زندگی،سالی پر از شادی!

سال نویتان شاد و رنگی

زندگیتان پرتقالی و بهاری

نوروز مبارک

 

دل من می شکند

 

چه دل است این دل من؟

که زیک لرزش اشک

بر رخ رهگذری

یا ز نالیدن مادر به فراق پسری

دل من می شکند

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

هر کجا اشک یتیمی رنجور

می چکد بر سر مژگان سیاه

هر کجا چشم زنی غمزده با یاد پسر مانده به راه

در مزاری که زنی ناله کند در عزای پسرش

یا یتیمی که کند گریه به سوگ پدرش

جانم آید به خروش

ور ببینم پر خونین کبوتر را

یا یکی بچه گنجشک که بشکسته پرش

دل من می شکند

 

حالت دخترکی کوچک و تنها و فقیر

که به حسرت کند از شیشه اشک به عروسک نگه گاه به گاه

وز دل تنگ کند ناله و آه

ناله پیرزنی غمزده و دست تهی

که ندارد نفسی

ضجه مرغ اسیر

که کند ناله به کنج قفسی

هق هق مرد اسیری که بلا دیده بسی

حالت دختر زشتی که ز شرم

رو ندارد به کسی

دل من می شکند

 

هر کجا در نگه تازه نهالانی خرد

از ستیز پدر و مادر خشم آلوده

می وزد بوی طلاق

وز پراکندگی غافله ای برخیزد

در سرا بانگ فراق

آن زمانی که بدنبال شهید

 

مادر داغ به دل

سینه می کوبد و می نالد و می گرید زار

همچنان ابر بهار

یا زمانی که نشیند در اشک

بر سر سنگ مزار

و به فریاد کند نام پسر را تکرار

دل من می شکند

 

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

چه دل است این دل من

دلم از ناله مرغان چمن می شکند

ز خیال غم مردم دل من می شکند

دلم از داغ شهیدان وطن می شکند

 

چه کنم دلم از سنگ که نیست

گریه در خلوت دل ننگ که نیست

 

چه کنم دل من می شکند

 

 

مهدی سهیلی

 

باید نوشت!!

 

باز هم همان کلاس،کلاس تکراری مدار،ردیف جلو نشسته بودم استاد هنوز شروع به درس دادن نکرده بود،داشتم به نوشته ی پیشینم فکر میکردم و اینکه این دو ساعت چطور خواهد گذشت.

حدود یک ساعت از شروع کلاس می گذشت،آن قدر هم که فکر میکردم برایم خسته کننده نبود اما باز هم حسی مرکب از افسوس و ناراحتی گاه گاهی تمرکزم را از تخته و درس و استاد منحرف می کرد و مرا به ترم های گذشته و حتی آینده! میبرد!خوشبختانه احساس تنهایی نمی کردم،دو تا از دوستانم کنارم بودند یکی در سمت چپ و یکی راست!و دوست سمت راستیم نگاه کردم،داشت مداری که استاد روی تخته کشیده بود به جزوه اش منتقل میکرد. مرا نگاه کرد و با انگشت به جمله ای در جزوه اش اشاره کرد.بدنم را به راست متمایل کردم که جمله مورد نظر او را بخوانم،جزوه اش یک سالنامه بود و در پایین هر برگه جمله ای از بزرگی نوشته شده بود.و او داشت به یکی از همان جمله ها اشاره میکرد.کوچک نوشته شده بود به استاد نگاه کردم حواسش به من نبود سرم را پایین تر آوردم و آن جمله را خواندم.نوشته شده بود:

"همه چیز در آن لحظه به پایان میرسد که قدم های تو باز می ایستد"

چند لحظه به فکر فرو رفتم ومتحیر به دوستم نگاه کردم که داشت به تخته نگاه می کرد.جزوه ام را باز کردم.باید نوشت....!

 

 

آنگاه که درسی را می افتی...

 

 

                    

چند دقیقه  ای از آغاز کلاس میگذشت،داشتم از شیشه به داخل نگاه میکردم،برای رسیدن کلاس دویده بودم منتظر شدم نفسم که آرام شد درب رو باز کردم و داخل شدم.استاد نگاهی به من کرد و لبخند زد و من معنی آن لبخند را میدانسنم.کیفم را روی صندلی گذاشتم و روی صندلی کناری نشستم.حدود بیست نفر در کلاس بودند ولی فقط حدود 5 تای آنها برایم آشنا بودند.بقیه در حال نوشتن ایمیل خود بودند.چه کاری تکراری برای من بود.هر لحظه از کلاس برایم آشنا بود صحبتهای استاد نگاه دانشجویان و ....ترم قبل را به یاد آوردم زمانی که برای بار اول سر همین کلاس نشسته بودم.راستی یادم رفت بگم اینجا کلاس مدار است.مداری که باید بر من میگذشت اما از گذشتنش گذشت و مرا مردود خود کرد!به یاد آوردم که جلسه اول همین درس در ترم قبل برای گذراندن این درس برنامه ریزی کرده بودم.این تفکرات ازارم میداد اما مانند آبشاری بر ذهن فرود می آمدند.به کسانی فکر میکردم که رفتند و به خود که ماندم.از دیدن دوستانم در کنار خودم خوشحال میشدم و شاید آرزو میکردم که همه می افتادند و میدانستم که آرزویی زشتیست!افسوس نمیخوردم ناراحت نبودم و حتی عبرت هم نبود فقط آزار میدیدم.میتوانستم حرکات استاد را پیش بینی کنم.حرف های استاد را از قبل حدس بزنم ولی........ولی مقصر خود بودم.حال مینویسم برای کسانی که طعم افتادن را نچشیده اند.مینویسم برای کسانی که رفتند و مرا در آیینه بغل میبینند!نه اصلا بی خیال برای افتاده ها مینویسم...دوستتان دارم!

یادش بخیر

 

                   

يادش بخير براي ثبت نام با پدرم آمده بودم دانشگاه،از درب علوم پايه وارد شدم گودالي كه براي سردر دانشگاه كنده شده بود نماي بدي به دانشگاه داده بود،يك نگاه به اطراف كافي بود تا يك زمين باير ولي وسيع در نظر انسان خود نمايي كند.هوا گرم بود و آفتاب سوزان.ياد آن صف هاي طولاني كه فكر كردن به تمام شدنش نيز عذابمان ميداد بخير.آن روز،روز سخت و طاقت فرسايي بود اما به ديگران كه نگاه ميكردم قدرت ميگرفتم كساني كه ميپنداشتم در آينده اي نزديك دوستان من خواهند بود.با هم برادر خواهيم شد و شايد برادر و خواهر!چه تفكرات و يا شايد چه توهماتي در ذهنم ميگذشت و آن صف هاي خسته كننده را برايم آسان مينمود زماني كه فضاي دوستانه من و دوستانم را تصور ميكردم زماني كه فكر ميكردم دوستاني خواهيم شد كه در برابر مشكلات يارو ياور هم خواهيم بود،به يك فضاي شاد و پر انرژي و .... فكر ميكردم.

اما چه رويائي دست نايافتني بود،چه خيال محالي.آنروز از گرمي هوا به اين خيالات شيرين پناه بردم  و نميدانم امروز از اين تفرقه ها به كجا پناه برم زماني كه ميبينم نه تنها پشت هم نيستيم كه با نفرت روبروي هم ايستاده ايم.

افسوس....

 

پروردگارابه من بياموز دوست بدارم کساني راکه دوستم ندارند .
عشق بورزم به کساني که عاشقم نيستند.
بگريم براي کساني که هرگز غمم را نخوردند.
به من بياموز لبخند بزنم به کساني که هرگز تبسمي به صورتم ننواختند.
محبت کنم به کساني که محبتي درحقم نکردند

 

 

کفر نامه

                        

 

 

خدايا کفر نمي‌گويم،

پريشانم،

 

چه مي‌خواهي‌ تو از جانم؟!

مرا بي ‌آنکه خود خواهم اسير زندگي ‌کردي.

 

 

 

خداوندا!

اگر روزي ‌ز عرش خود به زير آيي

لباس فقر پوشي

غرورت را براي ‌تکه ناني

 

‌به زير پاي‌ نامردان بياندازي‌

و شب آهسته و خسته

تهي‌ دست و زبان بسته

به سوي ‌خانه باز آيي

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

 

 

 

خداوندا!

اگر در روز گرما خيز تابستان

 

تنت بر سايه‌ي ‌ديوار بگشايي

لبت بر کاسه‌ي‌ مسي‌ قير اندود بگذاري

و قدري آن طرف‌تر

 

عمارت‌هاي ‌مرمرين بيني‌

و اعصابت براي‌ سکه‌اي‌ اين‌سو و آن‌سو در روان باشد

زمين و آسمان را کفر مي‌گويي

نمي‌گويي؟!

 

 

 

خداوندا!

اگر روزي‌ بشر گردي‌

ز حال بندگانت با خبر گردي‌

پشيمان مي‌شوي‌ از قصه خلقت، از اين بودن، از اين بدعت.

 

خداوندا تو مسئولي.

 

 

 

خداوندا تو مي‌داني‌ که انسان بودن و ماندن

در اين دنيا چه دشوار است،

چه رنجي ‌مي‌کشد آنکس که انسان است و از احساس سرشار است…

 

                                                                                                            

                                                                           دکتر علی شریعتی

تولدم مبارک

             

دراز کشیده بودم ،داشتم به سقف نگاه میکردم!ذهنم درگیر بود یک دفعه یادم اومد قراره جشن شب یلدا تو دانشگاه برگزار بشه؛شب یلدا...شب یلدا...یعنی دی نزدیک است!!!یه چیزی یادم افتاد!به سرعت از جا بلند شدم این سالنامه منت کجاااااست؟آهان پیداش کردم؛در حالی که زمزمه میکردم 2 دی... 2 دی... توی سالنامه دنبال دوم دی میگشتم.پیدا شد؛دوشنبه دوم دی ماه،خودکار قرمزمو از تو کیفم برداشتم بالای صفحه زیر 2 دی بزرگ نوشتم "تولد... تولد... تولدم مبارک!"

بدین وسیله از تمام دوستان،آشنایان،نا آشنایان،دشمنان! برای صرف شیرینی و شام در روز دوم دی ماه دعوت به عمل می آید.لازم به ذکر است 1-نوع و کمیت و کیفیت و نحوه ارائه شیرینی متناسب با کادوی داده شده میباشد و شیرینی ذکر شده بین آب معدنی و "شیرینی!" متغییر میباشد. 2- واژه "شام"یه خاطر امید بخشی و بالارفتن جنبه ادبی بوده و وجود خارجی نخواهد داشت!!!!

از شریعتی...

خدایا:

مگذار که :

ایمانم به اسلام و عشقم به خاندان پیامبر ، مرا با کسبه دین ، یا حَمَله تعصب ، و عَمَله ارتجاع هم آواز کند .

که آزادی ام اسیر پسندِ عوام گردد .

که «دینم» در پس «وجهه دینی» ام دفن شود ، که عوام زدگی مرا مقلّد تقلید کنندگانم سازد .

که آن چه را «حق می دانم» به خاطر آن که «بد می دانند» کتمان کنم .

خدایا می دانم که اسلامِ پیامبرِ تو با « نه » آغاز شد و تشیع دوست تو نیز با « نه » آغاز شد .

مرا ای فرستنده محمد و ای دوستدار علی ! به« اسلام آری » و به « تشیع آری » کافر گردان .

«
دکتر علی شریعتی »

باز هم شریعتی

 

ای خدای بزرگ

به من کمک کن تا وقتی می خواهم درباره ی راه رفتن کسی قضاوت کنم،

کمی با کفش های او راه بروم.

 

...

پس شاخه های یاس و مریم فرق دارند؟!

 

آری، اگر بسیار، اگر کم فرق دارند

 

شادم تصور می کنی وقتی ندانی

 

لبخندهای شادی و غم فرق دارند

 

برعکس می گردم طواف خانه ات را

 

دیوانه ها آدم به آدم فرق دارند

 

من با یقین کافر، جهان با شک مسلمان

 

با این حساب اهل جهنم فرق دارند

 

بر من به چشم کشته عشقت نظر کن

 

پروانه های مرده با هم فرق دارند!

 

فاضل نظری

 

شاملو...

در اين جا چار زندان است

 

به هر زندان دو چندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر

 

حجره چندين مرد در زنجير ...

 

از اين زنجيريان، يک تن، زنش را در تب تاريک بهتاني به ضرب

 

دشنه ئي کشته است .

 

از اين مردان، يکي، در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود

 

را، بر سر برزن، به خون نان فروش

 

سخت دندان گرد آغشته است .

 

از اينان، چند کس، در خلوت يک روز باران ريز، بر راه ربا خواري

 

نشسته اند

 

کساني، در سکوت کوچه، از ديوار کوتاهي به روي بام جسته اند

 

کساني، نيم شب، در گورهاي تازه، دندان طلاي مردگان را

 

شکسته اند.

 

من اما هيچ کس را در شبي تاريک و توفاني نکشته ام

 

من اما راه بر مرد ربا خواري نبسته ام

 

من اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجسته ام .

 

در اين جا چار زندان است

 

به هر زندان دو چندان نقب و در هر نقب چندين حجره، در هر

 

حجره چندين مرد در زنجير ...

 

در اين زنجيريان هستند مرداني که مردار زنان را دوست مي دارند .

 

در اين زنجيريان هستند مرداني که در رويايشان هر شب زني در

 

وحشت مرگ از جگر بر مي کشد فرياد .

 

من اما در زنان چيزي نمي يابم -

 

گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان، خاموش

 

من اما در دل کهسار روياهاي خود، جز انژاس سرد آهنگ صبور

 

اين علف هاي بياباني که ميرويند و مي پوسند

 

و مي خشکند و مي ريزند، با چيز ندارم گوش .

 

مرا گر خود نبود اين بند، شايد بامدادي همچو يادي دور و لغزان،

 

مي گذشتم از تراز خاک سرد پست ...

 

جرم اين است !

 

جرم اين است ! .

 

یه شعر قدیمیو معروف!!!

یادمان باشد از امروز خطایی نکنیم

 

                 گر که در خویش شکستیم صدایی نکنیم

 

پر پروانه شکستن هنر انسان نیست ؛

 

                 گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر شاخه گلی را چیدیم ؛

 

                 وقت پرپر شدنش ساز و نوایی نکنیم

 

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند ؛

 

                 طلب عشق زهر بی سر و پایی نکنیم ...

 

آنچه گذشت...(1)

قبل از هر چیز به خاطر اینهمه تاخیر در به روز شدن عذر خاهی میکنم.البته دفعه اولم نیست که میرم و دیر میام،احتمالا تا حالا دیگه عادت کردین و شاید از این تاخیر ها خوشحام میشین!ولی به هر حال معذرت.

و اما انچه گذشت... :

در حقیقت اصلا قصد ندارم به نوشتن خاطرات دوران کودکی یا نوجوانی و جوانی بپردازم.در واقع عاملی که باعث شد به نوشتن "آنچه گذشت..." دست بزنم مرور تغییرات،انحرافات و تحولات فکری و عقیدتی و عوامل تاثیر گذار بر آن حداقل برای خودم بود.که میشه گفت تحولات شدید فکری مخصوصا در زمینه اجتماعی و مذهبی سیر و سمت وسوی زندگی من را به طور کامل دگرگون کرد.

هنوز مدرسه نمیرفتم و احتمالا 4 یا 5 سال بیشتر نداشتم،خانه ما همیشه گرم و پر از صمیمیت بود و کلا زندگی شیرینی داشتیم!یک شب در خانه نشسته بودم که پدرم بعد از پهن کردن سجاده شروع به نماز خواندن کرد،این صحنه برای من تکراری بود و هر روز شاهد نماز خواندن اعضای خانواده بودم و مانند هر کودک دیگر این کنجکاوی برای من ایجاد شده بود که چرا نماز؟آن شب برای اولین بار مهر برداشتم و کنار پدرم ایستادم و شروع کردم به تقلید کارهای پدرم،بعد از نماز مورد تشویق پدر و مادرم قرار گرفتم و هر بار که کودکی را در حال نماز خواندن و یا تقلید نماز میبینم شاهد تشویق او توسط دیگران نیز هستم.کودکی دوران شکل گیری پیکر و نظام فکری شخص و حمایت از یک شخص در دوران کودکی از عملی کورکورانه و سطحی(از دید کودک!)!که البته این مسئله نه فقط در موضوعات مذهبی و عقیدتی با اینکه شاید بی اهمیت جلوه کنه اما در واقع بسیاری از مشکلات عقیدتی جوانان در مناطقی که دین و مذهب به طور ارثی! به نسل های آینده منتقل میشه نشئت میگیره چرا که یک کودک و یک نوجوان به اجرا و پذیرفتن دین و آیینی دست میزنه که در واقع هیچ شناختی از اون نداره و با ورود به مرحله بلوغ و وارد شدن به مراحل جدی تر و به وجود آمدن سوالات متعدد با یک خلا جدی شناختی مواجه میشه که با توجه به عدم توازن سرعت آموزش دین و عدم الویت بندی مناسب در یاد گرفتن قسمت های مختلف مذهب به شروع به پس زدن عقیده های خودش میکنه،اتفاقی که برای من هم در بازه ای از عمرم اتفاق افتاد.خانواده مذهبی،دوستان مذهبی و من هم مذهبی!البته مذهبی شدن من تقریبا اواخر دوره دبستان و اوایل دوره راهنمایی به علت آشنا شدن با قرآن و کتب مذهبی قوت گرفت.البته در آن دوره هم قرآن  برای من و برای بیشتر کسانی که میشناختم به قول دکتر شریعتی یک کتاب مقدس بود نه کتابی برای خواندن...

 

تسليت

امروز خبر درگذشت پدر يكي از دوستان در دانشگاه همه مارو شوكه كرد.

 

عليرضا اين مصيبت رو عميقا بهت تسليت ميگيم.


 

 

آنچه گذشت...

 

آنچه گذشت...

 

 

 

مجموعه مقالات در قالب شرح حال

 

به زودی

 

 

اي خدااااا

منتظر يك بهانه بودم كه اين حرفارو بزنم كه شكر خدا ميسر شد!

جريان از اين قراره كه سال قبل 2 اتوبوس تو خط امام رضا به دانشگاه به كار ميكردن يكي مخصوص پسرا و يكي مخصوص دخترا،اين دو اتوبوس معمولا خالي ميرفتن و بر ميگشتن اما ازون جايي كه در دانشگاه ما يك سري تفكرات مذهبي متعصبانه و يا حتي احمقانه تا حدودي حاكمه اين دو اتوبوس باز هم به طور جدا كار ميكردن با اينكه ميشد يكي از اينهارو به خطوط ديگه كه معمولا شلوغ بودن اضافه كرد اما به هر حال كاري نميشد كرد امسال اون دو اتوبوس ديگه نيستن و يك اتوبوس توي اين خط به طور مختلط كار ميكنه و اي كاش اصلا كار نمكرد!اتوبوس ازون اتوبوساي بنز قديميه ازونا كه يه در جلو داره يه در عقب،در جلورو گذاشتن مخصوص برادران و در عقب رو گذاشتن براي خواهران،تا اينجا هيچ مشكلي وجود نداره،مشكل ازين جا شروع ميشه كه داخل اتوبوس دختر و پسر رو با حالتي توهين آميز جدا كردن،وسط اتوبوس دو قسمت رو با ميله جدا كردن،البته ميله كه نه يك حالتي شبيه در زندان!دقيقا مثل قفس كه شايد الان بشه با اين اتوبوس بشه يك حيوان وحشي رو باهاش حمل كرد(اينو كاملا بدون اغراق ميگم چون قسمت جلو و عقب طوري جدا شده كه اصلا امكان عبور نيست)دقيقا كاري كردن كه انگار دانشجو يك موجود افسار گسيخته ي وحشيه در حالي كه شعور و فهم خيلي از همين دانشجوها از خيلي از مسئولين بي فكر اين دانشگاه بالاتره،هر كار ميكنم نميتونم با عصبانيتم كنار بيام،آخه يه مسئول چه فكري در مورد دانشجو ها ميكنه كه همچين كاري ميكنه مگر اينكه خودش از يك محيط فاسد با مردم هاي هوس بازو وحشي اومده باشه!يعني واقعا قشنگ تر نبود با يك نوشته كه اينجا مخصوص خواهران يا برادران است اين دو قسمت رو جدا ميكردن؟اون آدمي كه يا حماقت تمام دانشجو رو اينقدر وحشي فرض ميكنه و به خودش جرات ميده به اين راحتي به فهم دانشجو توهين كنه حتما براي جدا كردن دستشويي پسر و دختر اگر ميتونست از گارد ويژه استفاده ميكرد.با اين كه به اين راحتي به ما توهين كردن اما من نميخوام به اين مسئولين توهين كنم اما حقيقتو ميگم بعضي از اين مسئولين بي فكر ترين و بي شعور ترين آدم هايي هستند كه ديدم كه حتي لياقت بودن در مقام رفيع دانشجو رو ندارن چه برسه به اينكه مسئول دانشجو ها باشن،البته زيادم عجيب نيست از قديم گفتن از كوزه همان تراود كه در اوست.

 

"ایران"

 

سلام،

اينو يك جا خوندم برام خيلي عجيب بود.شما هم بخونيد.در ضمن احتمالا چند روز ديگه حذفش ميكنم!

روز سه شنبه آقای محمود احمدی نژاد رئیس جمهوری اسلامی ایران و روز چهارشنبه آقای ون جیابو نخست وزیر چین در مجمع عمومی سازمان ملل متحد سخنرانی کردند.
کاش می شد که متن کامل این دو سخنرانی در اختیار نمایندگان مجلس، فعالان سیاسی، همه دولتمردان و تاثیرگذاران بر سیاستهای جمهوری اسلامی قرار گیرد، تا آنها که به هر شکل مشغول نقش آفرینی در این بازی خطرناک اند، بدانند که با خود، دوستان خود، همسایگان، شهروندان و هم میهنان خود چه کرده و چه می کنند. آدمهایی که هر روز به سراغشان می آیند، دهها و صدها هزار ایرانی آبرومندی که از سر استیصال برای محمود احمدی نژاد و نمایندگان مجلس نامه سی دلاری گدایی می نویسند.
ون جیابو نخست وزیر چین، دهها رهبر و نماینده حاضر در مجمع عمومی را مخاطب قرار داده چنین می گوید: " رقم تولید ناخالص ملی چین در زمره بالاترین اقتصادهای جهان است، با این حال، رتبه تولید ناخالص سرانه ما کمتر از یکصد کشور دیگر است، دهها میلیون چینی فاقد غذا و لباس کافی اند، چین هنوز یک کشور در حال توسعه است، سطح پایین تولید، کمبود منابع، انرژی و پیامدهای زیست محیطی تداوم روند توسعه را محدود می کند. "(2)
کمی انصاف داشته باشید! شما مشغول مطالعه نطق رهبران دو کشور از قاره آسیا هستید. کشور نخست جمهوری خلق چین نام دارد، کشوری که فقط سال گذشته 800 بیلیون دلار سرمایه گذاری مستقیم خارجی جذب کرده است، سهم اقتصاد چین از سرمایه گذاری مستقیم خارجی 126 برابر جمهوری اسلامی ایران است. چین که جای خود دارد، سهم جمهوری ترکیه 17 برابر ایران است.(1)
عنوان نطق نخست وزیر « یک چین متعهد به اصلاحات، گشایش و توسعه صلح آمیز » است. اصلاحات و توسعه اقتصادی دو کلید واژه نطق نخست وزیر چین است. در نطق بسیار کوتاه آقای جیابو، واژه توسعه 17 بار و واژه اصلاحات هشت بار تکرار شده است. نخست وزیر چین زیربنای رشد اقتصادی چین را دو واژه و تنها دو واژه می داند : « اصلاحات و گشایش»
اجازه دهید سخنرانی رئیس جمهوری اسلامی ایران را مرور کنیم؛ اولا: محمود احمدی نژاد تقریبا دو برابر و نیم نخست وزیر چین سخن گفته است. (3) ثانیا: آقای احمدی نژاد 35 بار کلمه "خدا" را ذکر کرده و 40 بار به واژه "خدا" ارجاع داده است.
ادامه نوشته

سمنان-يك خانه-يك اتاق-3نفر-پر از خوبي

 

يادمه چند وقت پيش يه پست گذاشتم درباره خوابگاه فرهيختگان،اون موقع اصلا فكر نميكردم اين ترم كارم به خونه گرفتن برسه،اما رسيد!روزي كه قرار بود بياييم خوابگاه بگيريم مثل بچه هاي خوب با كلي خيال واهي!معرفي نامه گرفتيم براي پانسيون!

پانسيون ميدون هفت تير بود كه سينما فرهنگ هم اونجاست!حدود 8 يا 9 دقيقه پياده راه بود تا ميدون مشاهير جاي ايستگاه اتوبوس،پانسيون يه آپارتمان 3 طبقه بود البته با همكف!طبقه اول كه فقط يه اتاق داشت و ظرفيت حدود 10 نفر اما دو طبقه ديگه هر طبقه 3 واحد بود هر واحد حدود 50 متر كه 3 اتاق داشت و به طور ميانگين 6 تا 12 نفر ظرفيت هر اتاق بود(البته شايد كلمه ظرفيت مناسب نباشه چون مثلا توي اتاق 6 نفري هر 6 نفر با هم ايستاده جا نميشدن چه برسه به نشسته!يعني حتما 3 نفرشون بايد برن رو تخت تا بقيه بتونن بيان تو اتاق!)يعني هر واحد حدودا 20 تا 30 نفر و براي همه اينها يك سرويس بهداشتي بيشتر نبود و براي هر 3 واحد يك آشپز خونه!در حال ديدن و بررسي اين مناظر بوديم كه فكري به ذهن بيشترمون خطور كرد:خوونه!

تقريبا از 60 70 تا برقي 40 50 نفر رفتن دنبال خونه!و خونه گرفتن توي اين شهر به جاي هفت خوان هفتاد خوان داشت كه به سلامت گذشت!سخت ترين و عجيب ترين خوان اين بود كه اين جماعت سمنوني گويا از دانشجو جماعت ميترسن!و ياد آوري ميكنم دانشجو قشر تحصيل كرده محسوب ميشه و فكر ميكنم اين سمنان بيشتر پيشرفتش از وجود دانشجوهاست!داشتم ميگفتم انگار از دانشجو ميترسن مخصوصا دانشجو از نوع ذكور!من نميدونم اي پسراي دانشجو چه هيزم تري به اين سمنانيا فروختن كه هر هر بنگاهي كه ميرفتيم تا ميگفتيم خونه دانشجويي براي پسر مي خوايم يه "نداريم" تحويلمون ميدادن ما هم دست از پا دراز تر ميومديم بيرون!خلاصه اين بود كه يا فقط به دختر ميدادن(خيال ميكنن دخترا آرومن!!)يا فقط به يكي دو نفر ميدادن يا تا دلتون بخواد و دلشون ميخواست گرون ميدادن!كه مورد آخري عين سو استفاده بود!

خلاصه يه 30-40 تا بنگاه رفتيم تا آخر يه زيرزمين پيدا كرديم ميدان امام رضا حدود 60 متر،از قيمت نگم بهتره كه اشكتون در مياد!من مجتبي و معين خونه گرفتم.شكر خدا زندگيه دانشجوييه شاد و آرومو پر از درسي داريم!!مجتبي بچه شماله هر وقت مياد چيزاي خوشمزه مياره معينم كه تهرانيه و هر وقت ميره تهران برميگرده آهنگ هاي جديد مياره!منم كه كلا خودم چشم و چراغ خونم!!

راستي ببخشيد دير آپ شد ديگه تكرار نميشه!

 


 

 

سينوهه!!!

امروز داشتم كتاب ميخوندم،كتاب "سينوهه"(احتمالا همتون خوندين)،تقربا اوايلشم البته سال پيش شروع كردم به خوندن ولي به دلايلي موند تا الان...بگذريم

يه قسمتي از كتابو كه خوندم خندم گرفت كه مردم اون زمان (مصريهاي حدود 4000سال پيش!!)اين جوري فكر ميكردند!اين قسمتو براتون مينويسم!

سينوهه پزشك مخصوص فرعون بوده و خاطراتشو از كودكي تا پيري تو اين كتاب نوشته؛اما در اين قسمت هنوز پزشك نشده و داره با (پاتور)پزشك مخصوص فرعون صحبت ميكنه؛يه توضيح ديگه اينكه مردم اون زمان همسرشون رو خواهر صدا ميكردن.يعني وقتي ميگه يكي خواهر اون يكي شد يعني زنش شد!

""من بيش از حد نوشيده بودم.در خود احساس طرب ميكردم و قلب من خواهان يك زن بود و به (پاتور)گفتم من بايد بروم و در يكي از خانه هاي عياشي يك زن را بدست بياورم و او را خواهر خود كنم.(پاتور) گفت هر مرد جوان هنگام شبوقتي كار روزانه او تمام ميشود بفكر عشق ميافتد اما عشق وجود ندارد.گفتم آيا تو منكر وجود عشق هستي؟...پس اين چيست كه اينك مرا بسوي خانه هاي تفريح ميكشاند؟(پاتور) گفت اينكه اكنون تو را به طرف آن خانه ها ميكشاند احتياجي است كه كه تو بزن داري زيرا مرد،اگر نتواند زني جوان را بدست بياورد و او را در كنار خود بخواباند غمگين ميشود ليكن بعد از اينكه ان زن خواهر او شد،بيش از گذشته غمگين ميشود.گفتم براي چه اينطور است و چرا مرد بعد از اينكه زني را خواهر خودكرد بيش از گذشته غمگين ميگردد؟.(پاتور) گفت اين سوال كه تو از ميكني پرسشي است كه خدايان هم نتوانسته اند بآن جواب دهند.تا دنيا بوده چنين بوده و بعد از اين هم چنين خواهد بود و هر دفعه كه مرد با زنيمعاشرت ميكند و آن زن خواهر او ميشود بيش از ساعاتي كه خواهر وي نشده بود دچار اندوه ميگردد.""

فقط برام جالب بود گفتم شايد براي شما هم جالب باشه نوشتم وگرنه بهش اعتقاد ندارم(.)