از خدا پرسیدم

از خدا پرسيدم: خدايا چطور مي توان بهتر زندگي کرد؟ خدا جواب داد:

 

گذشته­ات را بدون هيچ تاسفي بپذير، با اعتماد زمان حالت را بگذران

 

و بدون ترس براي آينده آماده شو. ايمان را نگهدار و ترس را به گوشه

 

اي انداز. شک هايت را باور نکن و هيچگاه به باورهايت شک نکن.

 

زندگي شگفت انگيز است فقط اگر بداني که چطور زندگي کني.

 

فرضیه ترسناک عشق در نگاه اول

ببخشيد دير شد....

 

فرضيه ترسناك عشق ذر نگاه اول

 



 

 

حتما شنيده ايد كه خسرو وشيرين در اولين نگاه عاشق شدند.
    
جمله كليدي عشق در نگاه اول ، گرچه از نظر علم روانشناسي ، بيش از اينكه ارتباط روحي يا پيوند عاطفي باشد، نوعي همذات پنداري و خودخواهي پنهان است ، اما براي داستان گويي و رويابافي زيباتر از محك هاي روزمره يي است كه روانشناسان براي شناخت طرف مقابل پيشنهاد مي كنند.
    
البته لازم نيست باز هم لابد براي صدمين بار توضيح بدهيم ، آن كسي كه در اولين نگاه زيبا و آشنا به نظر مي آيد، بيش از داشتن همه شرايط لازم براي زوج مناسب بودن ، فقط شبيه خود شماست . يعني شمايي كه به نگاه كردن در آينه و ديدن خودتان عادت كرده ايد و با ديدن يك تصوير آشنا از اين آشناتر مگر مي شود بلافاصله فكر مي كنيد دچار عشق در نگاه اول شده ايد.
    
باز هم لازم نيست مثال بياوريم كه خيلي وقت ها اين آدمي كه چهره اش به تصوير ذهني شما از خودتان شباهت دارد، چون بخاطر شخصيت شناسي ثابت شده روان شناسي ، واقعا از نظر روحي بي شباهت به شما هم نيست ، زوج مناسب تري براي شما خواهد بود. براي درك بيشتر مطلب هم كافي است نگاهي به زوج هاي دوروبرتان بيندازيد، شباهت خيره كننده آنها كه تفاهم بيشتري دارند هر چند گاهي اكتسابي است و در طول زمان اتفاق مي افتد شما را به منطق حقيقي جمله «عشق در نگاه اول » بيش از فرضيه معجزه يي آن ، نزديك خواهد كرد.
    
در ضمن زياد هم شنيده ايد جمله هايي مثل ؛ «براي هم ساخته شده اند» يا «عقد پسر عمو و دخترعمو در آسمان بسته شده » يا «زن و شوهر شبيه هم مي شوند» و...
    
شايد هم با خودتان گفته باشيد، اين جمله ها جز رسم و رسوم عامي يا خرافات چيزي نيستند و طبق معمول يك دقيقه فقط يك دقيقه به خودتان فرصت نداده ايد كه از بين جملات غيرمنطقي و خرافاتي قديمي ، يك منطق ساده روان شناختي استخراج كنيد. اشكالي هم ندارد خيلي از ما از شدت منطقي فكر كردن يك بعدي شده ايم و خيلي هم با آن گروه كه صرفا به خر افات و رسوم عامه اعتقاد دارند، فرقي نمي كنيم . مثلا خود من ، تا قبل از اينكه فرضيه نگاه اول و علايم آشنايي شخصي در صورت طرف مقابل را بخوانم ، نمي دانستم كه چرا پدر و مادرم شبيه هم تلويزيون نگاه مي كردند يا شبيه هم پلك مي زدند، هيچ وقت برايم جالب نبود نگاه كردن به عكس زوج هايي كه عينك هاي شبيه به هم دارند يا شبيه هم لبخند مي زنند يا حتي شبيه هم لباس مي پوشند!
    
و اصلا خجالت نمي كشم اعتراف كنم كه حتي نمي دانستم اگر دوستي را بيشتر از همه آدم ها دوست دارم يا به همكاري بيشتر از بقيه اعتماد مي كنم ، صرفا بخاطر نوعي خودخواهي و خودشناسي ناخودآگاهي است كه سال ها است از آن غافل بوده ام ! نترسيد! ما آدم هاي يكساني نيستيم كه صرفا از روي يك الگوي ژنتيكي باز سازي شده باشيم ، تفاوت هاي ماست كه بودن و دوست داشتن را جالب مي كند، اما آن شباهت چشمگير در گوشه چشمان ، يا حركت دهان موقع خنديدن يا آن دماغ هاي شبيه به هم و چرخيدن در روي شانه مثل كدهاي غيرقابل شناسايي براي روح ماست كه ناخودآگاه ما را با هم پيوند مي دهد، مثل اينكه درست در لحظه يي كه آدم روبرويتان را براي اولين بار مي بينيد، كسي پس ذهنتان گوشزد كند، چشمهايش شبيه توست ، همانطور گشوده و شفاف و درخشان پس راحت ارتباط برقرار خواهد كرد، عين خودت ! جلو برو بگذار روحش را به تو نشان دهد... ترسناك است ، مگر نه ?

بهار

                        

در آن بهار بلند آن

      سپيده ي بيدار

       مرا به گونه ي باران

       مرا به گونه ي گل

      به موجواره ي آنشط روشني بسپار

       در

      آن بهار كبود

      آن دو دشت رستاخيز

      در آن سكوت پذيرنده و گريزنده

      مرا به سان سرودي

       دوباره

       كن تكرار

                کدکنی                                                                 

بودن

 

      بودن      

      گر بدين سان زيست بايد پست

      من چه بي شرمم اگر فانوس عمرم را به رسوائي نياويزم

      بر بلند كاج خشك كوچه بن بست

      

      گر بدين سان زيست بايد پاك

      من چه ناپاكم اگر ننشانم از

      ايمان خود، چون كوه

      يادگاري جاودانه بر تراز بي بقاي خاك!

      

فریاد

فرياد

خانه ام آتش گرفته ست, آتشي جانسوز.

هر طرف مي سوزد اين آتش,

پرده ها و فرش ها را, تارشان با پود.

من به هر سو ميدوم گريان,

در لهيب آتش پر دود؛

 

وزميان خنده هايم, تلخ,

و خروش گريه ام, ناشاد,

از درون خسته سوزان,

مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد!

 

خانه ام آتش گرفته ست, آتشي بي رحم.

همچنان مي سوزد اين آتش,

نقش هائي را كه من بستم بخون دل,

بر سرو چشم در و ديوار,

در شب رسواي بي ساحل.

 

واي بر من, سوزد و سوزد

غنچه هائي را كه پروردم بدشواري.

در دهان گود گلدان ها,

روزهاي سخت بيماري.

 

از فراز بام هاشان, شاد,

دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب,

بر من آتش بجان ناظر.

در پناه اين مشبك شب.

من بهر سو ميدوم, گريان از اين بيداد.

مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد!

 

واي بر من, همچنان مي سوزد اين آتش

آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان؛

وآنچه دارد منظر و ايوان.

من بدستان پر از تاول

اينطرف را مي كنم خاموش,

وز لهيب آن روم از هوش؛

زآن دگر سو شعله برخيزد, بگردش دود.

تا سحرگاهان, كه ميداند, كه بود من شود نابود.

خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر,

صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر؛

واي, آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب,

مهربان همسايگانم از پي امداد؟

سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد.

مي كنم فرياد, اي فرياد! اي فرياد!

 

سگ ها و گرگ ها

سگ ها و گرگ ها

يك

هوا سرد است و برف آهسته بارد

ز ابري ساكت و خاكستري رنگ

زمين را بارش مثقال, مثقال

فرستد پوشش فرسنگ, فرسنگ

 سرود كلبه بي روزن شب

سرود برف و باران ست امشب

ولي از زوزه هاي باد پيداست

كه شب مهمان توفان ست امشب

 دوان بر پرده هاي برف ها, باد,

روان بر بال هاي باد, باران؛

درون كلبه بي روزن شب,

شب توفاني سرد زمستان.

 

آواز سگ ها:

 ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر,

هوا تاريك و توفان خشمناك ست؛

كشد ـ مانند گرگان ـ باد, زوزه,

ولي ما نيكبختانرا چه باك ست؟»

 ـ «كنار مطبخ ارباب, آنجا,

بر آن خاك اره هاي نرم خفتن,

چه لذت بخش و مطبوع ست؛ وآنگاه

غزيزم گفتن و جانم شنفتن

 ـ «وزآن ته مانده هاي سفره خوردن,»

ـ «وگر آن هم نباشد, استخواني.»

ـ «چه عمر راحتي, دنياي خوبي,

چه ارباب عزيز و مهرباني!»

 ـ «ولي شلاق! . . . اين ديگر بلائي ست . . .»

ـ «بلي, اما تحمل كرد بايد؛

درست ست اينكه الحق دردناكست,

ولي ارباب آخر رحمش آيد,

 گذارد, چون فروكش كرد خشمش,

كه سر بر كفش و بر پايش گذاريم

شمارد زخم هامان را و ما اين ـ

محبت را غنيمت مي شماريم . . .»

 

دو

 خروشد باد و بارد همچنان برف

ز سقف كلبه بي روزن شب,

شب توفاني سرد زمستان,

زمستان سياه مرگ مركب

 

آواز گرگ ها:

 ـ «زمين سرد است و برف آلوده و تر

هوا تاريك و توفان خشمگين ست

كشد ـ مانند سگ ها ـ باد, زوزه,

زمين و آسمان با ما بكين ست»

 ـ «شب و كولاك رعب انگيز و وحشي,

شب و صحراي وحشتناك و سرما؛

بلاي نيستي, سرماي پرسوز,

حكومت مي كند بر دشت و بر ما.»

 ـ «نه مارا گوشه گرم كنامي,

شكاف كوهساري, سرپناهي؛»

ـ «نه حتي جنگلي كوچك, كه بتوان

در آن آسود, بي تشويش, گاهي.»

 ـ «دو دشمن در كمين ماست؛ دايم

دو دشمن مي دهد ما را شكنجه

برون: سرما, درون: اين آتش جوع

كه بر اركان ما افكنده پنجه.»

 ـ «و . . . اينك . . . سومين دشمن . . . كه ناگاه

برون جست از كمين و حمله ور گشت

. . . سلاح آتشين . . . بي رحم . . . بي رحم

. . . نه پاي رفتن و ني جاي برگشت . . .»

 ـ «بنوش اي برف! گلگون شو, برافروز

كه اين خون, خون ما بي خانمان هاست.

كه اين خون, خون گرگان گرسنه ست

كه اين خون, خون فرزندان صحراست»

 ـ «درين سرما, گرسنه, زخم خورده,

دويم آسيمه سر بر برف, چون باد.

وليكن عزت آزادگي را

نگهبانيم, آزاديم, آزاد.»

 ماث

آواره

آواره

نيمه شب بود و غمي تازه نفس

ره خـوابــم زد و مـــانــدم بــيــدار

 

ريــخــت از پــرتـو لــرزنـده شـمــع

ســايـــه دسـتــه گلـي بـــر ديـوار

 

هـمـه گـل بود ولي روح نداشـت

سايـه‌اي مـضـطـرب و لــرزان بود

 

چهره‌اي سرد و غم انگيز و سياه

گــويـيـا مــرده ء سـرگــردان بـــود

 

شمع خاموش شد از تـنـدي بـاد

اثــر از ســايــه بـــر ديــوار نـمــانـد

 

كس نپرسيد كجا رفت ؟ كه بود ؟

كــه دمـي چـنـد در ايـنـجا گذرانـد

 

ايــن منـم خستـه درين كلبه تنگ

جسم درمانده‌ام  از روح جـداست

 

مــن اگــر سايــه ء خـويـشم يـا رب

روح آواره مـن كـيـست ؟ كجاست ؟

 

فریدون مشیری

 

 

خود شکن

                            

این مرد خود پرست

این دیو,این رها شده از بند

مستِ مست

اِستاده روبه روی من و خیره در منست

گفتم به خویشتن

آیا توان رستنم از این نگاه هست؟

مشتی زدم به سینه ی او

                                 ناگهان دریغ

آیینه ی تمام قد رو به رو شکست.

 

حمید مصدق

 

با توام...

آن روز با تو بودم


امروز بي توام


آن روز كه با تو بودم


بي تو بودم


امروز كه بي توام با توام

!!!

نشنو از نی، نی حصیری بینواست

بشنو از دل، دل حریم کبریاست

نی بسوزد و خاک و خاکستر شود

دل بسوزد و خانه دلبر شود

 

 

                                       

 

سعي کن يک مشت آب را در دست بفشاري. خواهي ديد که بسرعت ناپديد مي شود. اما اگر به آرامي دست ات را در همان آب رها کني مي بيني که با تمام وجود آب را حس مي کني

 

تکیه بر دیوار کردم خاک بر پشتم نشست

دوستی با هر که کردم عاقبت قلبم شکست

 

 

 

 

و می‌دانی که من هرگز به خود نیندیشیدم، تو می‌دانی و همه می‌دانند که من حیاتم، هوایم، همه خواسته‌هایم به خاطر تو و سرنوشت تو و آزادی تو بوده است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که هرگز به خاطر سود خود گامی برنداشته‌ام، از ترس خلافت تشیعم را از یاد نبرده‌ام. تو می‌دانی و همه می‌دانند که نه ترسویم نه سودجو! تو می‌دانی و همه می‌دانند که من سراپایم مملو از عشق به تو و آزادی تو و سلامت تو بوده است، و هست و خواهد بود. تو می‌دانی و همه می‌دانند که دلم غرق دوست داشتن تو و ایمان داشتن تو است. تو می‌دانی و همه می‌دانند که من خودم را فدای تو کرده ام و فدای تو می‌کنم که ایمانم تویی و عشقم تویی و امیدم تویی و معنی حیاتم تویی و جز تو زندگی برایم رنگ و بویی ندارد. طمعی ندارد. تو می‌دانی و همه می‌دانند که شکنجه دیدن به خاطر تو، زندان کشیدن برای تو و رنج کشیدن به پای تو تنها لذت بزرگ من است. از شادی تو است که من در دل می‌خندم. از امید رهایی توست که برق امید در چشمان خسته‌ام می‌درخشد، و از خوشبختی تو است که هوای پاک سعادت را در ریه‌هایم احساس می‌کنم.

دکتر شریعتی