سينوهه!!!
امروز داشتم كتاب
ميخوندم،كتاب "سينوهه"(احتمالا همتون خوندين)،تقربا اوايلشم البته سال
پيش شروع كردم به خوندن ولي به دلايلي موند تا الان...بگذريم
يه قسمتي از كتابو كه
خوندم خندم گرفت كه مردم اون زمان (مصريهاي حدود 4000سال پيش!!)اين جوري فكر
ميكردند!اين قسمتو براتون مينويسم!
سينوهه پزشك مخصوص فرعون
بوده و خاطراتشو از كودكي تا پيري تو اين كتاب نوشته؛اما در اين قسمت هنوز پزشك
نشده و داره با (پاتور)پزشك مخصوص فرعون صحبت ميكنه؛يه توضيح ديگه اينكه مردم اون
زمان همسرشون رو خواهر صدا ميكردن.يعني وقتي ميگه يكي خواهر اون يكي شد يعني زنش
شد!
""من بيش از حد نوشيده بودم.در خود احساس طرب ميكردم و قلب من خواهان يك زن بود و به
(پاتور)گفتم من بايد بروم و در يكي از خانه هاي عياشي يك زن را بدست بياورم و او
را خواهر خود كنم.(پاتور) گفت هر مرد جوان هنگام شبوقتي كار روزانه او تمام ميشود
بفكر عشق ميافتد اما عشق وجود ندارد.گفتم آيا تو منكر وجود عشق هستي؟...پس اين
چيست كه اينك مرا بسوي خانه هاي تفريح ميكشاند؟(پاتور) گفت اينكه اكنون تو را به
طرف آن خانه ها ميكشاند احتياجي است كه كه تو بزن داري زيرا مرد،اگر نتواند زني
جوان را بدست بياورد و او را در كنار خود بخواباند غمگين ميشود ليكن بعد از اينكه
ان زن خواهر او شد،بيش از گذشته غمگين ميشود.گفتم براي چه اينطور است و چرا مرد
بعد از اينكه زني را خواهر خودكرد بيش از گذشته غمگين ميگردد؟.(پاتور) گفت اين
سوال كه تو از ميكني پرسشي است كه خدايان هم نتوانسته اند بآن جواب دهند.تا دنيا
بوده چنين بوده و بعد از اين هم چنين خواهد بود و هر دفعه كه مرد با زنيمعاشرت
ميكند و آن زن خواهر او ميشود بيش از ساعاتي كه خواهر وي نشده بود دچار اندوه
ميگردد.""
فقط برام جالب بود گفتم
شايد براي شما هم جالب باشه نوشتم وگرنه بهش اعتقاد ندارم(.)


