شب های بی خوابی من!!
ساعت از 2 بامداد گذشته و باز هم بی خوابی و زمانی برای فکر کردن؛فکر کردن به زندگی ای که گاهی تحمل آن روز به روز برایم سخت تر میشود و گاهی شوقم برای پیشبرد آن افزون تر!
و چه سخت کاریست این تفکر در زندگی که نگاه به گذشته اش مایه ی افسوس است و نگاه به آینده اش دلهره آور!
در این زندگی عجیب و پر پیچ و خم همیشه به دنبال بهانه ای برای ادامه دادن بودم،بهانه ای برای شاد بودن،بهانه ای برای فراموش سیل غم ها اندوه های خروار شده،بهانه ای برای زندگی! اما دقیقا نمیدانم در این مسیر به دنبال بهانه ای برای عاشق شدن بودم یا به دنبال عشقی تا بهانه ای باشد برای زنذگی کردن!اما هر چه بود و هر چه هست این روز ها سایه سنگین تنهایی را شدید تر احساس میکنم . و آن چیز که مرا هر آن و در هر لحظه آزار میدهد احساس قرار گرفتن بر سر یک دو راهیست ، یک دو راهی که تصمیم گرفتن بر سر انتخاب هر یک از راه ها از هر چیز دیگر عذاب آور تر است.
دو راهی که یک راهش به تنهایی منتهیست و یک راهش به مسیری که انتهایش معلوم نیست و همین نامشخص بودن انتهاست که مرا از نزدیک شدن و قدم گذاشتن در وادی عاشق شدن و عاشق ماندن! باز میدارد و پایان تلخ و غیر قابل تحمل مسیر تنهاییست که مرا به قهقرای انزوا و اندوه میکشاند.و نمیدانم از که یاری بجویم و به چه کسی گله کنم و از که شکایت؟!نمیدانم تقصیر و گناه این گام های لغزان و لرزان بر گردن کیست؟...خودم...خانواده..فرهنگ..جامعه..دین و مذهب ..و ....اما هر چه باشد گویا چاره ای جز ایستادن بر سر ایت دوراهی ندارم.