خدا...!

  

شب كريسمس بود و هوا،سرد و برفی،پسرک در حالی که پاهای برنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کمتر آزارش دهد،صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.

در نگاهش چیزی موج می زد؛انگار که با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب می کرد؛انگار با چشمانش آرزو می کرد.

خانمی که قصد به فروشگاه را داشت،کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.

چند دقیقه بعد،در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود،بیرون آمد.

-آهای،آقا پسر!

پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.چشمانش برق میزد؛وقتی آن خانم،کفش ها را به او داد، پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:

-شما خدا هستید؟

-نه پسرم من فقط یکی از بندگان خدا هستم!

-آها می دانستم با خدا نسبتی دارید!

یک اگر با یک برابر بود...

                 

يك اگر با يك برابر بود...

معلم پای تخته داد میزد

صورتش از خشم گلگون بود

و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود

ولی آخر کلاسی ها،لواشک بین خود تقسیم می کردند

وان یکی در گوشه ای دیگر"جوانان" را ورق میزد

برای اینکه بیخود"های و هو" می کرد و با آن شور بی پایان

تساویهای جبری را نشان میداد

با خطی خوانا بروی تخته ای کز ظلمتی تاریک غمگین بود

تساوی را چنین نوشت:یک با یک برابر است.

از میان جمع شاگردان یکی برخاست،

به آرامی سخن سر داد:

تساوی اشتباهی فاحش و محض است.

نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت و

معلم مات بر جا ماند

و او پرسید اگر یک فرد انسان واحد یک بود ...

آیا باز یک با یک برابر بود؟

معلم خشمگین فریاد زد آری برابر بود

و او با پوزخندی گفت:

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود آنکه

قلبی پاک و دستس فاقد زر داشت پایین بود؟

اگر یک فرد انسان واحد یک بود

آنکه صورت نقره گون چون قرص مه می داشت بالا بود؟

آن سیه چرده که می نالید پایین بود؟!

اگر یک فرد انسان واحد یک بود ،

این تساوی زیر ورو میشد

حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود

نان و مال مفتخواران از کجا آماده می گردید؟

یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد؟

یک اگر با یک برابر بود

پس که پشتش زیر بار فقر خم میشد؟

یا که زیر ضربت شلاق له می گشت؟

یک اگر با یک برابر بود

پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد؟

معتم ناله آسا گفت:

بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:

یک با یک برابر نیست ....

هر کس امید ندارد!

                       

«هر كس گمان دارد كه خدا كمك نمي كند،هر كس اميد ندارد،طناب بيندازد به گردنش،سر طناب رااز آسمان آويزان كندبعد طناب را ببرد.ببيندچيزي ازخشمش كم ميشود؟»باورتان ميشود اين يك ايه از قرآن است؟سوره حج،آيه15؟يعني چي؟طناب راببندي به آسمان؟بعد هم قطعش كني؟خوب كه فكرش را بكني،ميبيني اين يكي از اميدواركننده ترين آيه هاي قرآن است،يعني كمك خدا به بنده اش به قدري بديهيست واين قدر روشن وواضح است كه اگر انكارش كني خودت را مسخره كرده اي،مثل اينست كه خودت را به آسمان حلق آويز كني تازه حالا طناب را هم قطع كني،يعني اصلا خودت را زده اي به آن راه و مي گويي خدا كمك نميكند.حتي روحت هم ميداند كه اين امكان ندارد.

یک شیرینی به اسم پرژن گلف

آنجلا رییس من است. آنجلا با پوست سفید و موهای فرفری قرمز و قد بلندش. یک روز سر ناهار، یکی یک بازی بی‌مزه‌ی کانادایی راه انداخت. هر کسی باید در مورد خودش یک جمله‌ی راست می‌گفت و یک جمله‌ی دروغ. بعد دیگران حدس می‌زدند که دروغ کدام است و راست کدام. این طوری معلوم می‌شد ما که روزی هشت ساعت کنار هم کار می‌کنیم هم‌دیگر را چه‌قدر می‌شناسیم. این‌ها جمله‌های من بودند:
 اول:”من یک جور شیرینی مخصوص ایرانی می‌پزم با آرد و زنجبیل و پسته و زعفران و عسل و اصلن بین ایرانی‌ها به‌خاطر تبحرم در مورد این شیرینی معروفم. اسمش هم هست :”پرژن گلف!” .
 دوم: “من گاهی یک چیزهایی می‌نویسم، داستان‌های کوتاه، چیزهایی از خودم، از آن‌چه که می بینم یا می خوانم…”
کسی نگذاشت جمله‌ی دوم را تمام کنم. همه گفتند اولی راست است. واضح بود که من با چشم‌های سیاه و موهای سیاه و قیافه‌ی خالص ایرانی، می توانم یک شیرینی بپزم به اسم “پرژن گلف”. مخصوصن که مواد لازم را جزء به جزء نام برده بودم.
فقط آنجلا بود که ساکت و با دقت نگاهم کرد و گفت “تو می‌نویسی، بدون شک!”. پرسیدم چطور؟. گفت:” اول این که من هم می‌نویسم و آدم هایی را که می‌توانند یک چیزی خلق کنند، می‌شناسم، تنها شک من هم همین الان برطرف شد که تو یک شیرینی خلق کردی به اسم “پرژن گلف!”
این‌جور شد که من و آنجلا با هم دوست شدیم و حالا من می‌دانم که آنجی داستان‌هایی می‌فرستد برای مجله‌های مختلف که گاهی چاپ می‌شود و گاهی نه. و می‌دانم که پول‌هایش را پس‌انداز می‌کند برای روزی که یک کلبه کنار دریا بخرد و رمانش را بنویسد. از آن بهتر می‌دانم که ولنتاین امسال چرا برایش سال مخصوصی بوده ، شوهر سابقش چه‌طوری فکر می‌کرده و دوست‌پسر جدیدش چرا عاشق آشپزی است! همه‌ی این‌ها وقتی جالب به نظر می‌رسد که در نظر بگیریم من یکی از یکنواخت‌ترین کارهای دنیا را دارم و قائدتن باید رییسم بی‌مزه‌ترین و جدی‌ترین رییس دنیا باشد؛ که نیست، از وقتی که”جادوی نوشتن” ما را به هم نزدیک کرده، ما که حتی نوشته‌های هم‌دیگر را نمی‌خوانیم.
“جادوی نوشتن” صدها آدم دوست‌داشتنی را همین طوری آورده به زندگی من…
همین جادویی که غول خفته را بیدار می‌کند. غول که از درون تو می‌آید بیرون، دیگر هیچ‌وقت برنمی‌گردد سر جایش… مهم نیست که نویسنده‌ی مهمی بشوی یا نشوی. مهم نیست حتی که خوانده نشوی. مهم بیدار شدن غول است و جان دادن به آن همه کلمه و تصویر بخشیدن به آن همه خیال…
و یک اتفاق مهم دیگر: آدم هایی بوده‌اند که سال‌ها می‌شناختم‌شان و بعد که نوشتم و خواندند، ناگهان نزدیک‌ترشدیم. ..بعضی‌ها هم بودند که خواندند و دیگر پیدایشان نشد، پریدند از دور و برم… یکی دونفری هم بودند که با صورت‌های خیلی جدی از من خواهش کردند که اگر دوستشان دارم دیگرننویسم. دوستشان داشتم، ولی نوشتم…رفتند….گاهی به یک غربال بزرگ نیاز داری…
چرا می‌نویسم؟ انگار بپرسی چرا این‌قدر بلند می‌خندم؟ چرا عاشق شنا کردنم؟ چرا چشمم که به خورشید می‌افتد گل از گلم می‌شکفد؟

 نوشته ی...

نوروز مبارک

    

جالب!!

            

انسان با سه بوسه تکميل مي شود 1-بوسه مادر که با آن با يه عرصه خاکي مي گذاري 2- بوسه عشق که يک عمر با ان زندگي مي کني 3- بوسه خاک که با ان با به عرصه ابديت مي گذاري
-----------------------------------
انسانها بايد بياموزند که ثروتمند کسي نيست که بيشترين ها را دارد بلکه کسي است که به کمترين ها نيازمند است.
و بياموزند که دو نفر مي توانند به يک نقطه نگاه کنند و آنرا متفاوت بينند.
----------------------------------
به کودکي گفتند عشق چيست؟ گفت:بازي. به نوجواني گفتند عشق چي ست؟ گفت:
رفيق بازي. به جواني گفتند عشق چيست؟ گفت: پول و ثروت. به پيرمردي گفتند عشق چيست؟گفت: عمر. به عاشقي گفتند عشق چيست؟ چيزي نگفت. آهي کشيد و سخت گريست
-------------------------------------
از دشمني تا دوستي يک لبخند از جدايي تا پيوند يک قدم .
از توقف تا پيشرفت يک حرکت از عداوت تا صميميت يک گذشت .
از شکست تا پيروزي يک شهامت از عقب گرد تا جهش يک جرات .
از نفرت تا علاقه يک محبت از خست تا سخاوت يک همت .
از صلح تا جنگ يک جرقه از آزادي تا زندان يک غفلت
------------------------------------------
انسان هيچ وقت بيشتر از آن موقع خود را گول نميزند که خيال ميکند ديگران را فريب داده است.(لارشفو کو)
دوستان خوب و واقعي جواهرات گرانبهايي هستند كه به دست آوردنشان سخت ونگه داشتنشان سخت‌تر است
-----------------------------------
--
چشمهايت زمين سبز محبت بود و من قانون جاذبه اش را وقتي فهميدم که سيب سرخ دلم افتاد!
-------------------------------------------
گفتگوي ماه و نابينا: نابينا گفت : دوستت دارم ماه گفت تو که منو نمي بيني چطوري دوستم داري نابينا گفت اگه مي ديدمت عاشق زيباييت مي شدم اما الان که نمي بينمت عاشق خودت هستم
-------------------------------------------
به يکديگر عشق بورزيد اما عشق را به بند نکشيد...
بگذاريد ميان با هم بودنتان فضايي و فاصله اي باشد
با يکديگر بخوانيد برقصيد و شادمان باشيد
اما بگذاريد هر يک از شما تنها باشد...
در کنار هم بمانيد اما نه چسبيده به هم
-----------------------------------------
فاصله عشق هاي معمولي را از بين مي برد و عشق هاي بزرگ و جاوداني را شدت ميبخشد.مانند باد كه شمع را خاموش و آتش را شعله ور مي سازد.
---------------------------------------
فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند .

کلام بزرگان

ملاصدرا میگوید:

خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان

اما به قدر فهم تو کوچک می شود

و به قدر نیاز تو فرود می آید

و به قدر آرزوی تو گسترده می شود

و به قدر ایمان تو کارگشا می شود

یتیمان را پدر می شود و مادر

محتاجان برادری را برادر می شود

عقیمان را طفل می شود

ناامیدان را امید می شود

گمگشتگان را راه می شود

در تاریکی ماندگان را نور می شود

رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود

محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را…

به شرط اعتقاد

به شرط پاکی دل

به شرط طهارت روح

به شرط پرهیز از معامله با ابلیس

بشویید قلب هایتان را از هر احساس ناروا

و مغزهایتان را از هر اندیشه خلاف

و زبان هایتان را از هر گفتار ناپاک

و دست هایتان را از هر آلودگی در بازار

و بپرهیزید از ناجوانمردی ها، ناراستی ها، نامردمی ها …

چنین کنید تا ببینید چگونه

بر سفره شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما کفه های ترازویتان را میزان می کند

و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود؟؟؟