خدا...!
![]()
شب كريسمس بود و هوا،سرد و برفی،پسرک در حالی که پاهای برنه اش را روی برف جابه جا می کرد تا شاید سرمای برف های کف پیاده رو کمتر آزارش دهد،صورتش را چسبانده بود به شیشه سرد فروشگاه و به داخل نگاه می کرد.
در نگاهش چیزی موج می زد؛انگار که با نگاهش نداشته هایش را از خدا طلب می کرد؛انگار با چشمانش آرزو می کرد.
خانمی که قصد به فروشگاه را داشت،کمی مکث کرد و نگاهی به پسرک که محو تماشا بود انداخت و بعد رفت داخل فروشگاه.
چند دقیقه بعد،در حالی که یک جفت کفش در دستانش بود،بیرون آمد.
-آهای،آقا پسر!
پسرک برگشت و به سمت خانم رفت.چشمانش برق میزد؛وقتی آن خانم،کفش ها را به او داد، پسرک با چشم های خوشحالش و با صدای لرزان پرسید:
-شما خدا هستید؟
-نه پسرم من فقط یکی از بندگان خدا هستم!
-آها می دانستم با خدا نسبتی دارید!


