آنچه گذشت...(1)
قبل از هر چیز به خاطر اینهمه تاخیر در به روز شدن عذر خاهی میکنم.البته دفعه اولم نیست که میرم و دیر میام،احتمالا تا حالا دیگه عادت کردین و شاید از این تاخیر ها خوشحام میشین!ولی به هر حال معذرت.
و اما انچه گذشت... :
در حقیقت اصلا قصد ندارم به نوشتن خاطرات دوران کودکی یا نوجوانی و جوانی بپردازم.در واقع عاملی که باعث شد به نوشتن "آنچه گذشت..." دست بزنم مرور تغییرات،انحرافات و تحولات فکری و عقیدتی و عوامل تاثیر گذار بر آن حداقل برای خودم بود.که میشه گفت تحولات شدید فکری مخصوصا در زمینه اجتماعی و مذهبی سیر و سمت وسوی زندگی من را به طور کامل دگرگون کرد.
هنوز مدرسه نمیرفتم و احتمالا 4 یا 5 سال بیشتر نداشتم،خانه ما همیشه گرم و پر از صمیمیت بود و کلا زندگی شیرینی داشتیم!یک شب در خانه نشسته بودم که پدرم بعد از پهن کردن سجاده شروع به نماز خواندن کرد،این صحنه برای من تکراری بود و هر روز شاهد نماز خواندن اعضای خانواده بودم و مانند هر کودک دیگر این کنجکاوی برای من ایجاد شده بود که چرا نماز؟آن شب برای اولین بار مهر برداشتم و کنار پدرم ایستادم و شروع کردم به تقلید کارهای پدرم،بعد از نماز مورد تشویق پدر و مادرم قرار گرفتم و هر بار که کودکی را در حال نماز خواندن و یا تقلید نماز میبینم شاهد تشویق او توسط دیگران نیز هستم.کودکی دوران شکل گیری پیکر و نظام فکری شخص و حمایت از یک شخص در دوران کودکی از عملی کورکورانه و سطحی(از دید کودک!)!که البته این مسئله نه فقط در موضوعات مذهبی و عقیدتی با اینکه شاید بی اهمیت جلوه کنه اما در واقع بسیاری از مشکلات عقیدتی جوانان در مناطقی که دین و مذهب به طور ارثی! به نسل های آینده منتقل میشه نشئت میگیره چرا که یک کودک و یک نوجوان به اجرا و پذیرفتن دین و آیینی دست میزنه که در واقع هیچ شناختی از اون نداره و با ورود به مرحله بلوغ و وارد شدن به مراحل جدی تر و به وجود آمدن سوالات متعدد با یک خلا جدی شناختی مواجه میشه که با توجه به عدم توازن سرعت آموزش دین و عدم الویت بندی مناسب در یاد گرفتن قسمت های مختلف مذهب به شروع به پس زدن عقیده های خودش میکنه،اتفاقی که برای من هم در بازه ای از عمرم اتفاق افتاد.خانواده مذهبی،دوستان مذهبی و من هم مذهبی!البته مذهبی شدن من تقریبا اواخر دوره دبستان و اوایل دوره راهنمایی به علت آشنا شدن با قرآن و کتب مذهبی قوت گرفت.البته در آن دوره هم قرآن برای من و برای بیشتر کسانی که میشناختم به قول دکتر شریعتی یک کتاب مقدس بود نه کتابی برای خواندن...