تا اون جائي كه يادم مياد هيچ وقت به تحصيل در شهري بغير از تهران فكر نكرده بودم و ازون بدتر هيچ وقت فكر نميكردم روزي توي خوابگاه زندگي كنم،البته نه ازين جهت كه اينارو بد بدونم ازين جهت كه هيچ گاه تو باورم نبود؛چون هيچ وقت از خونه دور نبودم...

ولي حالا شرايط كاملا عوض شده؛محل تحصيل سمنان....محل زندگي  خوابگاه فرهيختگان...

شايد اغراق باشه اما اين دو تا از بهترين تغييراتي كه تو زندگيم ايجاد شده،اينجا يه جوريه يه جور خاصيه،يه حالت هايي بهم دست ميده كه خيلي دوستش دارم،فكر ميكنم تازه دارم زندگي ميكنم تازه دارم زندگي كردنو ياد ميگيرم،بعد از يك سال زندگي توي خوابگاهو ديدن اين همه شرايط و آدماي مختلف و غيره تازه دارم ميفهمم خيلي عقب تر از اون كسي هستم كه فكر ميكردم،حالا بي خيال!!ميخوام از خوابگاه بگم،خوابگاهي كه يه سال توش زندگي كردم.خوابگاه فرهيختگان...

شايد اولين ويژگيش اين باشه كه داخل دانشگاست،يه خوابگاه بزرگ با 6 بلوك مختلف يكي 3 طبقه يكي 1 طبقه و 4 تا 2 طبقه،يه سايت نقلي يه بدنسازي داغون يه سالم مطالعه همبشه شلوغ و... . ما بلوك 6 بوديم،خوابگاه قبلي كارشناسي ارشدا،يه طبقه كه با 18 تا اتاق كه حدود 130 نفر توش زندگي ميكنن،اتاقا 8 نفره بود كه گويا قراره امسال بشه 10 نفره!!من با مجتبي،پوريا،سامان،معين،شهاب،مسعود و اميرحسين هم اتاق شدم،تقريبا شديم يه مشت برقي!!راستش يه جورايي به خوبي همشون غبطه ميخورم!

براي من كه امسال با اين همه هيجان سال جالبي بود البته قراره سال ديگه بيرون دانشگاه بهمون پانسيون بدن يعني ازينجا ميريم ....

فعلا همين،تا بعد....